تبلیغات
یه دختر خل و چل نویس
یه دختر خل و چل نویس
سلام دوستای گلماسم من مائده هست مدیر این وب :) این وب رو برای سرگرمی زدم :)امیدوارم که از وب من خوشتون بیاد.اگه هم مطالب وب رو دوست داشتین نظر بدین :)با تبادل لینک هم موافقم دعوا هم لطفا تو وب راه نندازین :))اگه میبینین تاریخ اخرین پستم برای دو هفته پیش یا چند روز پیشه فکر نکنین که وب دیگه فعال نیست.وب تا زمانی که زنده ام فعالیت داره فقط شاید دیر به دیر پست بزارم پس نظر بزارین :) نویسنده هم نمیپذیرم
همین دیگه :) تو پستای بعدی میبینمتون :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 فروردین 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلام :| خب امروز میخوام دروغایی که تاحالا گفتم برملا کنم :| مهم نی آبروم بره یا نه :| ولی خب از عذاب وجدان رها میشم :|
خب خب.
شروع میکنم
شکیبا-نگین.ببخشید بابت عکسی که بهت دادم.در واقع اون عکس خودم نبود
ساناز-سمیرا-سارا.ببخشید بهتون گفتم چیزم در حالی که نبودم اون روز :"|
فاطمه.ببخشید که روز اول آشناییمون سنمو بزرگتر از سن خودم گفتم بهت
مهدیس.ببخشید که بهت گفتم من پوریا رو دیدم ولی در حقیقت ندیده بودمش
نادیا.ببخشید که تو گروه سوییفت فمیلی که بودیم بهت گفتم درباره روژان تو گروه هیچ حرفی نمیزنن در حالی که داشتن بهش فش میدادن 
آساره میدونم نداری آدرس وبمو :"| ولی ببخشید با عکس اشلین و اون یکی دوستش خیلی اسگل شدی :"|
مریم.ببخشید که بهت گفتم داریم با دخترعموم اینا داریم میریم شمال و یه سه روز از دستت در رفتم.ما شمال نبودیم رفته بودیم باغ دخترعموم اینا :|
ساینا.(البته دروغی که گفتم مصلحتی بود :/)ببخشید که گفتم مبینا حالش خوبه و هنوزم با هم دیگه دوستیم

خب دیگه اینا همه دروغایی بود که تو فضای مجازی گفته بودم.امیدوارم همتون منو ببخشید.
:|




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 فروردین 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صلعام بچه ها.عیدتون مبارک.یه سال بود آپ نکرده بودم :///من امرو اومدم براتون از خاطره های عید بنویسم :/ خب دیروز ما اول رفتیم خونه خاله مامانم(خاله نیره). بعدش خالم زنگ زد به مامانم و گفت که خونه دایی کوچیکمن.بعد خونه چند تا از فامیلامون هم تو اون کوچه بود.سفره هفت سین خاله مامانم خیلی ناز بود.کلا این خاله مامانم خیلی با سلیقس.دو تا دختر داره یکیشون مجرده و اون یکی هم دوتا بچه داره که امروز خونه خاله مامانم بود.جایی که میشینن زیادی با خونمون فاصله نداره ولی خیلی با صفاست.کل شهر انگاری معلومه از اون بالا.دم چشمه هستن و آب چشمشونم عالیه.بعد از اون رفتیم خونه داییم.خالم اینا منتظرمون بودن.یه زره نشستیم.منم دلم برا دخترداییم خیلی تنگ شده بود.4 سالشه.خیلی بامزس.اسمش محیاعه.بعد یه خورده غیبت در مجلسمون مامانم اینا پاشدن برن خونه دوتا از فامیلایی که تو اون کوچه هستن با خالم.داییم و زنداییم خونه بودن.حالا پنج تا بچه عر عر دارن صدا میکنن ینی سرم رف.یه اردک گذاشتم رو پام از اینا که صدا میده بعد دخترداییم اومد تلپ تلپ میپرید روش هی صدا میداد ینی پکیده بودم از خنده.بعد از اینکه برگشتن هم ما هم خالم و هم داییم که مامان بزرگم و بابابزرگم تازه بهمون ملحق شده بودن پاشدیم رفتیم خونه عمه مامانم.به اصرار محیا من رفتم تو ماشین داییم نشستم.ماشین خودمونم پر بود.مامان بزرگم و داداشم و مامانم و پسرخاله کوچیکم که اصرار داشت پیش داداشم باشه. دیگه حجمی میمونه برا من؟ :/ بعد رفتیم خونه اونا.سه تا دختر داره.برگشتنی بازم تو ماشین داییم بودم و مامان بزرگمم اومد پیشمون.دو تا از دخترای عمه مامانم اومده بودن بیرون یه دخترم داره دیگه.بعد یه کمد خیلی بزرگ تو اتاقشون دارن مثلا دو تا تخت توش جا میشه.داییم برگشت گف فک کنم اونو تو کمده قایم کرده بودن.داییم عااالیه.خیلی باحاله.بعد از اون رفتیم خونه اون یکی خاله مامانم.اونجا هم اتفاق خاصی پدید نیومد و بعد از اون که تقریبا ساعت هشت و نیم شب بود خونه مامان بزرگم اینا جمع بودیم.من رفتم تو ماشین خودمون و معراج(پسرخاله کوچیکم) اومد تو ماشین ما.بعد خونه مامان بزرگم حالا مگه اینا گذاشتن من مثه آدم مرز خوشبختی رو ببینم :/ همش سر صدا میکردن.از دیوار به دیوارم که هیچی نفهمیدم.شام رو خوردیم و حدود ساعت یک و نیم شب برگشتیم خونه.یه نیم ساعت دیگه که الان ساعت ده و نیم صبحه خالم و داییم اینا میخوان بیان خونمون.داییم دیشب میگه هفت و نیم بیایم صبحونه هم بزنیم.این دو روز که فعلا روز خوبی بود.خدا کنه بقیشم خوب باشه.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 29 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
وای خدایا دیدید سه ستاره رووووووووو 
چه خوب خوند عاقاااااااااا
مامانشو بغل کردددددد.بوس کرددددددددد.فشار داددددددددد.خداهههههه
عاهنگ جدید عر خدایااااااااااااا.زبون درازی کرددددددددددد
من مردم ینی مردممممممممم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 26 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
ینی عاشق این عکس شدم
این دیب دمینی عا رو خیلی دوس دارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 24 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
تق تق تق فش فشه
فاصلمون کم بشه
هیزم و نفت و آتیش   
دوستت دارم خدایش
سیب زمینی به سیخه
عکس گلت به میخه
غماتو بیار فوتش کن
کینه داری شوتش کن
هوا بهاری میشه
سرما فراری میشه
زردی ازت دور بشه
هرچی بخوای جور بشه

چهارشنبه سوری تون مبارک...
.................................................................
رای ادای دین به عزیزان آتش نشان
 و احترام به شهدای حادثه پلاسکو 
در مراسم چهار شنبه سوری
 مواد منفجره را تحریم میکنیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلااام.امروز یه روز خیلی خوب بود.زنگ اول تو حیاط بودیم.سر غذا خوردن کلی فیلم و عکس گرفتیم.بابای مهدیه اول گوشی مهدیه رو اورد چند تا عکس گرفتیم.خانم رجبلو اجازه داده بود دوربین بیاریم.بعد من و مهدیه و محدثه و عاطفه بودیم.آیلار نیومده بود.زهرای نکبتم نیومده بود امروز :| راستی پایین که بودیم زنگ اول با خانم رجبلو(ناظممون) عکس گرفتیم.خیلی بد اخلاقه.البته بد اخلاقم نیستا.اگه خیلی هم خوب باشه بچه ها از سر و کولش میپرن بالا.بعد زنگ دوم خانم فراغت(معلم عربی)درس نداد.یازده نفر بیشتر نبودیم خو.بعد با خانم فراغت هم عکس گرفتیم.گف هر کی چاپ کرد برا منم چاپ کنه.میخواستم بگم باش دوبار :| بعدش یازده نفری چالش مانکن درست کردیم ینی داشتیم میترکیدیم از خنده.فک کنم پنج شیش باری خندیدیم.بعدش با بچه ها خیلی عکس گرفتیم زدیم رقصیدیم.زنگ دوم عاطفه رفت.با خانم لطیفی هم عکس گرفتم زنگ تفریح اول.خیلی ذوقیدممممممممم.فک کنم 1989 بار عکسمونو نگاه کردم.به یکی از دوستام نشون دادم میگه عه اینه خانم لطیفی ایدینا منزل کی اومد ایران.ولی خب خدایی از ایدینا خیلی خوشگل ترع *.* خب بعد دیگه زنگ تفریح دوم هوا بارونی بود.با مهدیه داشتیم میومدیم بالا بعد خانم لطیفی داشت میرفت.اخرین بار بود امسال میدیدمش.بغضم گرفته بود حسابی.رفتم بغلش.اصن بغضه داشت خفم میکرد.با خانم غلمانی هم عکس گرفتم.زنگ تفریح دوم بود.از کلاس بغلی اومد بیرون بعد منم دوییدم گفتم سلام خانم.بعد گفت سلام.گفتم خانم میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟گفت آره ولی یه چیزی من نمیشناسمت چرا؟گفتم خانم مهدیه از قبل گفته بود دوستون دارم که.دهنوی هستم.بعدش سریع شناخت.از طریق خالم.گف عه خواهرزاده خانم خلج هستی که.گفدم بله خانم.گفت به خالت سلام برسون و اینا.بعد رفتیم پایین یه عکس باهاش گرفتم.خب خدایی دوسش دارم.البته به پای دوست داشتنی که به خانم لطیفی دارم نمیرسه!!!خب دیگه امروزم خیلی خوب گذشت.با دوستای خوب همه چی هم خوب میگذره!عکس زیر هم مربوط به امروزه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 22 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صلعام.امروز هم اومدم دوباره خاطره بنویسم.اخرین جلسمون با خانم لطیفی بود.بیشتر از دیروز برامون خاطره تعریف کرد.اول که اومد از خونه تکونی گف.اشپزخونه رو ریخته بیرون یادم نی چی شده بود دستش زخم شده فقط یه لحظه گرفته زیر شیر آب.حالا میگه ساعت یک و بیست دقیقه بود من باید یک و نیم میومدم مدرسه نه غذا آمادس گشنمه همه جا بهم ریختس.سرشم درد میکرده وای انقد باحال حرف میزد که داشتم میترکیدم از خنده.هیچی دیگه تازه میرسه مدرسه یادش میفته عه دستش زخم شده به خاطر همین تو راه درد میکرده بعد دیگه  چی گفت...عاها.خانم لطیفی حوزه درس میخونه دیگه.برگشته میگه تابستون بود این استادای اونجا و کسایی که اونجا درس میخونن خیلی پیرن در حالی که اون از همشون جوون تره.بعد میگه یه روز یه مارمولک دیدم رو چادر این استادمون بعد گفتم الان به این که بگم سکته میکنه برگشته گفته خانم ببخشید بعد امان نداده زنه گفته چی شد جانم ببخشید تخته رو پاک کردم بعد خانم لطیفی هم برگشته میگه نه اصن بحث این نیست و اینا میگه میشه یه دقه چادرتونو بدید به من.بعد زنه میگه چی شده خاکیه ای وای بعد خانم لطیفی چادر رو میگیره میبره بیرون خودشم میگه از ترس داشتم سکته میکردم بعد برده این خدمتکار اونجا میگیره میتکونه بعد حالا میبره سر کلاس زنه اصرار میکنه خانم لطیفی بگه اون چی بوده رو چادرش بعد خانم لطیفی میگه مارمولک زنه رنگ و روش میپره.بعد حالا براش دست میزنن میگن چ کار خوبیع کردی عو عینا.به قول دختر خانم لطیفی برگشته بهش گفته پیرزنا برات دست زدن.حالاع استاده تا اخر زنگ داشته سکته میکرده.خانم لطیفی گفته اگه میخواین حالتون خوب نیس مطلب بخونم.بعد خانم لطیفی میگه حالا چی بخونم مطلبم همرام نبود.بعد دیگه مجبور شده همون حدیثی که اول ساعت استاده نوشته رو بخونه دوباره پیرزنا براش دست میزنن.ینی عاشق این خاطراتم به خدا.بعد حالا اخر زنگ بود یه نامه نوشتم دادم بهش.مامانم که امروز اومد خانم لطیفی شمارشو بم داد.گفتم که تبلت شهید شد شماره هام از دست رف.حالا مامانم جلو خانم لطیفی برگشته میگه این انقد گریه کرد منم مث پوکر فیس مونده بودم مجبوری بگی خو.بعد دیگه نامه رو گفتم بخونه یه جا تنها بود.امروزم برا نماز کنارش بودم.بعد دیگه بغلشم کردم.دلم براش خیلی تنگ میشه!حالا برا عید بهش پیام میدم تبریک میگم.وقت زیاد است :|خاب دیگه من برم.بابای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلعاامممم.امروز اومدم با خاطراتی ناب از یه روز ناب :| عجب جمله سنگینی بود :| خب امروز زنگ دوم با خانم لطیفی کلاس داشتیم.اومد سر کلاس بعد راضیش کردیم این جلسه فقط باهامون حرف بزنه.بعد باهامون حرف زد و منم با دقت تمام داشتم گوش میکردم :| فهمیدم که با دختر کوچیکش(همون که هشتمه) وجه مشترک دارم :| دخترش گیتار خیلی دوس داره ولی خانم لطیفی نزاشته بره.مث من : | بعد فهمیدم دختراش یکی 22 سالشه یکی هم کلاس هشتمه که همسن خودمونه.ولی اصن بهش نمیاد دختر 22 ساله داشته باشههههه.بعد دیگه گف دانشجو بوده ازدواج کرده.وی خیلی باهاش حرف زدیمممممم.خودم ازش سن دختراشو پرسیدم البته.بعد دیگه برگشتم گفتم خانم چرا انقد خوبید برگشت گفت میخوای بد باشم خب؟پکیدم ینی.بعد دیگه امروز دادم برام خاطره نوشت.از اون موقع که اومدم خونه 1989 بار خوندم همون دو خط رو.فردا همه بچه ها رو زور کردم نیان مد.که مثلا زنگ آخر بشینم با خانم لطیفی حرف بزنم خلوت هست.فقط فک کنم سه چهار نفر باشیم.ولی خب فک کنم تمرین بده امروز.وی دلم براش تنگ میشههههههه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 11 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلعام.اومدم یه تفاله بندازم تو وب برم.خاب.ما امروز روز خوبی داشتیم.امروز که زنگ خورد بعد صف با مهدیه رفتیم بالا.درسا و زهرا هم کنارمون بودن.زنگ اول با خانم میرهادیان و خانم لطیفی موفق به سلام کردن نشدیم :| بعدش زنگ که خورد داشتیم میرفتیم بالا برا نماز.بعد حالا خانم میرهادیان هم داشت میرفت بالا مهدیه خر ذوق شد گفت عه سلام خانم.بعد گفتم مهدیه نمیری تا این جمله رو گفتم خانم لطیفی از کنارم رد شد حالا یکی میخواست به خودم بگه نمیری.اصن شک کردم سلام کردم بهش یا نه :| ولی خب فک کنم گفتم سلام خانم.رفتیم برا نماز نماز خونه.من کنار خانم لطیفی بودم بعد مهدیه هم کنار خانم میرهادیان بود.خانم لطیفی و خانم میرهادیان هم کنار هم بودن.خانم میرهادیان (که فک کنم از قصد اومد حرف بزنه) برگشت گفت برو جلو وایسا.حالا خوبه میدونه منه بدبخت عاشقماااا.گفتم نه خانم.خندید.بعدش همینو به مهدیه هم گفت.عشق دوم مهدیه ینی خانم قدسی هم اومد بالا برا نماز.بعد نماز خانم لطیفی بهم گفت قبول باشه لبخندم داشت میزد ولی خب حس شیشمم میگه که داشته به روانی بازیام با مهدیه میخندیده :     | بعد دیگه صبر کردم مهدیه و آیلار هم نماز صبحشونو بخونن با هم بریم.تو همون فرصت هم خانم لطیفی تو نمازخونه بود.یه چند دقیقه قبل از اینکه خانم لطیفی بیاد بیرون منو مهدیه و آیلار اومدیم بیرون نشسته بودیم رو پله ها کفش میپوشیدیم با مهدیه.منو آیلار به شوخی خیلی با هم کل میندازیم.اون خانم طاهرخانی رو خیلی دوست داره.هی میگفتم دلت بسوزه عشق تو که نیست.گفت عشق تو هم سه شنبه ها نیست.ینی پکیدم به خدا.خلوچلیم.بعدش زنگ وسط بچه ها میخواستن برن برا مداحی تمرین کنن.مهدیه و آیلارم توشون بودن.بعدش دیگه منو درسا نشستیم پیش هم.حالا این بی خبر یه عروسک مستر دماغ اورده جلو صورت من.ینی له شده بودم از خنده.بعد دیگه معلم فناوریه مثه خر ازم کار کشید.بعدش دیگه زنگ خورد.رفتم بیرون بچه ها اون موقع میخواستن مداحی کنن.بعد دیگه خانم لطیفی اومد پایین بهش گفتم خانم خسته نباشید و اینا اونم با یه لبخند جوابمو داد بعدش زنگ آخرم که ازش خدافظی کردم و همین :) خدایا چرا انقد دوسش دارممممممم جییییییییییغ.خب دیگه تفاله انداختنم خیلی زیاد شد.بابای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 5 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
این عکس رو خودم درست کردم
آهنگ آتش از امیرحسین آرمان
جدیدا علاقم بهش اوج گرفته :|




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 2 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلعام.بیکارم گفتم بیام تف کنم اینجاع :"| راستی یکشنبه فهمیدم خانم لطیفی دو تا دختر داره.اسماشونم فاطمه و زهرا *------* ینی انقد گفتم بهش چقد دوسش دارم فک کنم الان دارم یه نفس راحت میکشم.گفتم خانوم یه اعتراف کنم؟این مانتوتون منو یاد اولین روزی که دیدمتون میندازه.آخه همین مانتوشو پوشیده بود.بغل دستیم مائده برگشت گفت خانم این تو همون نگاه اول عاشقتون شده :|بعد دیگه گفتم خانم یه اعتراف دیگه.نمیدونم چرا کلاسو ساکت کرد به اعترافات من گوش بدن.گفتم خانم من همون روز اول انقد سوال چرت و پرت پرسیدم بیاین سر میز یکم باهاتون حرف بزنم نگاتون کنم. بعد حالا یه وجه مشترک دیگه هم با خانم لطیفی پیدا کردم.اینکه اونم بچه بوده مثه من معلم ریاضیشو خیلی دوست داشته *-* خودش گفت *-* بعد حالا آخر زنگ نگین گفت بحث بازه بپرسیم پسر داره یا نه.گفتم نه زشته بابا.مهدیه همون لحظه گفت خانم مائده میگه چند تا بچه دارید؟منم که دیگه جیغ بزنم خیلی کهلی میشم.گفتم خانم حرف میزارن تو دهن آدم.بعد دست نگین رو به صورت ماهی مرده(اصطلاحی که با درسا ساختیم)تکون دادم گفتم خانم این گفتتتتتت :| برگشت گفت دو تا بچه داره اسماشونم زهرا و فاطمه.البیته یکیشونم که همسن خودمونه.خیلی دوسش دارم خانم لطیفی رو *-------* خیلی مهربونه *-* کلا یه حس خاصی از همون اولین روز بهش پیدا کردم :"| راستی زهرا عینکی شد.وای خیلی بهش میاد.داشت از پله ها میومد پایین منم کنار خانم سیامی(دبیر دینی)همون توپوله بودم.هیجان خودمو از دست دادم وسط حرف زدن با معلم عر زدم گفتم زهراععععععع :"| پریدم بغلش الان معلمه میگه این بشر روانیع :"| خب دیگه همین.بابای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
امروز برف اومد.مدرسه تعطیل شد.منو مبینا رفته بودیم برف بازی بکنیم
بدون صبا زیادی هم بهمون خوش نگذشت.اولین زمستونی بود که بدون صبا میرفتیم بیرون
خب دوستان : |
این عکس پایینی توسط دو دختر خلاق در شهر کرج آفریده شده است : |
خلاقیت را حس کنید :|




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
بچه ها 
دوستم(زهرا جانم) وب زده
حتما به وبش سر بزنید
نظرم بدید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 61 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


وب سرگرمی
با مدیریت مائده :)
متولد سال 1382
تاریخ تولد وب: 10 خرداد 1390

مدیر وبلاگ : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد بنر محک