تبلیغات
یه دختر مردادیــــ
منوی اصلی
یه دختر مردادیــــ
  • سلام دوستای گلماسم من مائده هست مدیر این وب :) این وب رو برای سرگرمی زدم :)امیدوارم که از وب من خوشتون بیاد.اگه هم مطالب وب رو دوست داشتین نظر بدین :)با تبادل لینک هم موافقم دعوا هم لطفا تو وب راه نندازین :))اگه میبینین تاریخ اخرین پستم برای دو هفته پیش یا چند روز پیشه فکر نکنین که وب دیگه فعال نیست.وب تا زمانی که زنده ام فعالیت داره فقط شاید دیر به دیر پست بزارم پس نظر بزارین :) نویسنده هم نمیپذیرم
    همین دیگه :) تو پستای بعدی میبینمتون :)
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 آبان 1395 02:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 09:39 ق.ظ نظرات ()
    دعا می کنم هیچوقت بی صدا اشک نریزین …
    دعا می کنم مبتلا به اون گریه هایی نشین که
    گاهی سبب میشه بغض خفتون کنه
    اما تو خودتون آروم بشکنینو دم نزنید …
    دعا میکنم بالشتـتون هیچ وقت آغشته به نم اشک نشه
    تا گرمای اشکتون جاری بشه رو گونه هاتون و سُر بخوره سمت گوشتون …
    دعا میکنم …
    عکسهای عاشقانه و احساسی از دختران تنها
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:19 ب.ظ نظرات ()
    امروز پاشدیم رفتیم باغ لاله ها پارک چمران.حیف که مامان زهرا نزاشت با هم بریم وگرنه خیلی بهمون خوش میگذشت.منه بدبخت که سرما خوردم هیچ بویی حس نمیکنم!مامانم میگفت که بوی گلا محشر بودن!به نظرم پارسال خیلی بهتر بود تا امسال ولی امسالم خوبیای خاص خودشو داشت!


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:02 ق.ظ نظرات ()
    دخترونه لبخند
    لبخند بزن ؛
    به نسیمی که مدام نوازشت می کند
    و به بلبلانی که با حس و شوقی وصف ناپذیر
    برایت ترانه ای عاشقانه سر می دهند
    لبخند بزن به دیروزی که خوش بود
    و به امروزی که زیباست
    و به فردایی که رویایی خواهد بود
    لبخند بزن به آسمانی که برای لطافت زمین زیر پایش ،
    اشک شوق جاری می سازد
    لبخند بزن به شقایق ها ،
    نیلوفر های آبی و نرگس ها
    لبخند بزن به خدایی که با نعمتهایش ،
    لبخند را میهمان لبهایت می کند
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ دوشنبه 28 فروردین 1396 06:46 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 06:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .

    ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:07 ق.ظ نظرات ()
    محمد پنجشنبه 24 فروردین 96 09:57
    شما دخترا چرا همه چی رو برا خودتون میخواین و انقد مغرورین.انگار نه انگار مرد از زن بالاتره
    ارسال پاسخ

    دیگه برام مهم نیست.چه فامیل بخواد بخونه پستامو چه پدر مادر.خسته شدم از بس این پرده مثبت نمایی رو روی صورتم نگه داشتم.از این نظرا خیلی زیاد داشتم و دلم خیلی پر بود حقیقت اینه که ما  تو یه مشت لجن بزرگ شدیم و زندگی میکنیماینجا زن بودن جرمه.زن برای شهوت مرد آفریده شده.باید کلفت باشه.باید بچه بزرگ کنه.اگر نخواد کلفت باشه و حمال بچه نباشه اون وقت ترشیده میشه.حرمت زن به شوهرشه.بدن زن مال شوهرشه.تنها سرنوشت زن ازدواجمه.زن ناقص آفریده شده و با ازدواج کامل میشه.خنده داره نه؟.اگه به یه زن بگن تو خیلی مردی تعریف کردن ولی اگه بهش بگن تو یه زنی اونوقت فحشه.دختر اسباب بازیش عروسک نوزاده تا از همین الان شستشوی مغزی بهش بدن که وظیفش همینه اما پسر لگو میسازه ماشین بازی میکنه یاد میگیره که اینده کشور رو بسازه.باباش بهش میگه اگه پسری کسی که به خواهرت چپ چپ نگاه کرد حالشو بگیر.اما خواهر وقتی بفهمه برادرش هر شب بغل یه دختره هیچ غلطی نمیتونه بکنه!چون اون پسره.تو ایران درباره پسرا فقط ایندشون مهمه ولی دخترها گذشتشون.تو کتاب دفاعی نهم وظیفه زن نوشته شده:مادر بودن-همسر بودن-خواهر بودن و تو همون درس وظیفه مرد نوشته شده:تلاش برای آبادانی جامعه و سربلندی ملت.همه چی خیلی قشنگ تو مغز خالی ما فرو رفته و ما چون سالها قبل از به دنیا اومدنمون فاتحمون خونده شده حاضر نیستیم بهش فکر کنیم.پسرا مثلا میخوان از زنها رفاع کنن میگن قبلا بدن دختر مال شوهرش بود الان مال لایک گرفتن.خب بیشعور چه فرقی کرد؟منظورت اینه که در هر حال بدن زن مال خودش نیست و مال توعه که باهاش بخوای خودتو ارضا کنی؟زمان زرتشت ما خدایانمون زن بود و الان از عرب های وحشی یاد گرفتیم زن ناقص العقله.صیغه بهترین راه ارضا مرده.زن ماشین افزایش جمعیته.زن مال تو خونس و زن باید به جای رانندگی قورمه سبزی بپزه.باشه ما یادمون رفت ولنتاین مال ما بود،یادمون رفت هالووین مال ما بود،یادمون رفت کریسمس و بابا نوئل برای ما بود،یادمان نره آرتمیس کی بود،یادمون نره ماندانا کی بود،یادمونه نره کوروش نقش زنش رو روی تخت شاهی رو دیوار های تخت جمشید کشیده.من یک زنم!حرمت من به بچه و شوهرم نیست.وظیفه من عاشق دادن نیست.قرار نیست من لطافت داشته باشم.من میتونم خشن باشم.من میتونم هیچ وقت ازدواج نکنم و یک زن محترم باقی بمونم.اما تقصیر خودمون هم هست.وقتی به دوست پسرت که کلا دو هفتش باهاشی میگی آقامون وقتی میگی شیرینی دختر به احمق بودنشه.وقتی به یه پسر اجازه میدی روت غیرت داشته باشه.دیگه چه انتظاری داری؟ خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد.این حرفا تو دلم مونده بود و فقط میتونستم با تایپ کردنشون خودمو خالی کنم.مهم نیست شماها چند سالتونه.ولی هممون میتونیم جامونو عوض کنیم.چرا نتونیم؟
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پنجشنبه 17 فروردین 1396 04:33 ب.ظ نظرات ()


    Life isn't about waiting for the storm to pass. its about learning to dance in the rain.
    "Rainbows always stand for hope"
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 فروردین 1396 04:43 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ جمعه 11 فروردین 1396 09:04 ب.ظ نظرات ()
    سلااام.تولد دخترداییم عالی بووود.خیلی بهمون خوش گذشت.اول رفتیم یه خورده قر دادیم بعدش که دخترداییم کیک رو برید بهترین آهنگ ممکن پلی شد.آهنگ دختر پسرا از مهدی یاریان و میثاق راد.این آهنگ رو تولد دوستم تو سرویس گوش دادم.ینی پارسال.بعدش دانلود کردم بین آهنگا ریختم برا تولد دختر داییمم بردم.هیچی دیگه ما هی دور میز میچرخیدیم با آهنگ دخترداییمم میرقصید رو میز.از اینستا پنهون نموند از شما چه پنهون این عکسم گذاشتم اینستا :| در آخر میزارم براتون عکس :| خیلی خوش گذشت در حدی سرپا بودم که پام اون موقع که اومدم خونه خیلی درد میکرد.امروزم رفتیم دریاچه خلیجه فارس که فردا عکساشو براتون میزارم.
    خب دیگه اینم عکسی که گذاشتم اینستا.(نیکا تو هم خفه شو تو کامنتا چیزی نگو :|)
    من برم بابای
    آخرین ویرایش: جمعه 11 فروردین 1396 09:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:05 ق.ظ نظرات ()
    سیلام بچه ها.من اومدم.این چند روز خیلی بهم خوش گذشت.بزارین به نوبت تعریف کنم خاطره هامو.دوشنبه ما مهمون داشدیم.خالم اینا و داییم اینا و مامان بزرگم اینا.مثل همیشه 13 نفر بودیم :> اول خالم اینا اوردن ساعت 4 پسرخاله هامو گذاشتن خونمون و خودشون رفتن ختم پسرعموی زنداییم.من و مامانم داشتیم برا اون روز کار میکردیم دیگه وقت نشد بریم.به جاش بابام رفته بود.بعد از اون حدودای ساعت پنج بود فکر کنم.داییم اینا اومدن.منم سریع رفتم سراغ دختر داییم.خیلی دوسش دارم دخترداییمو.بعد دیگه طبق معمول گف مائده باب اسفنجی میخوام.پنج سالشه.منم دیگه باب اسفنجی براش گذاشتمو دید.بعد هم که داییم ماشینو پارک کرد اومد پایین.داییمم خیلی باحاله دوسش دارم.بعد دیگه مامان بزرگمو بابابزرگم اومدن.خیلی خوب بود اون شب.بعد اون شب که مهمونا حدودای ساعت یازده رفتن من ساعت یازده و نیم خوابیدم و ساعت دو نصفه شب با صدای عن عنو دخترعموم پاشدم :| قرار بود بریم شمال اونا هم ساعت یک و نیم خونه ما بودن.خیلی زود راه افتادیم خیر سرمون میخواستیم زود برسیم و بیشتر بمونیم.هیچی دیگه ما راه افتادیم و حدودای ساعت چهار ظهر بود که رسیدیم بهشهر.ملیسا نشسته بود تو ماشین ما بعد ملینا هم پیش مامان خودش بود.(دوقلوهای دخترعموم).ملینا یه خورده بامزه تره تا ملینا ولی تا الان فقط یه بار موفق شدم درست از هم تشخیصشون بدم :| بعد دیگه ما رسیدیم بهشهر و تا شیش کل ملت گرفتن خوابیدن منه بدبخت خوابم نمیبرد رفتم تلگرام :|بعدش پاشدم رفتم حیاط یه چند تا سلفی بگیرم عالی بود نور حیاطشون برا سلفی.(البته ما رفته بودیم خونه یکی از دوستای دخترعموم)بعد دیگه عکسامم عالی شد تو اتاق خودم انقد نور کمه اصن نمیشه عکس گرف :/ بعد داداشمم بیدار شد یه عکس باهاش گرفتم گذاشتم استوری اینستا. دخترعموم که از خواب که پاشد با هم رفتیم بهشهر رو بگردیم ببینیم لوکیشن شکوه یک زندگی رو پیدا میکنیم یا نه.انقد تو دلم ذوق داشتم میخوام بیتا رو ببینم.خلاصه ما از ساعت شیش و نیم تا ساعت حدودای یه ربع نه داشتیم بهشهر رو میگشتیم که تهشم به هیچ جایی ختم نشد و عن شدیم و برگشتیم خونه : | بعد دیگه بعد از اون شام خوردیم و من حدود نیم ساعت با ملیسا ملینا تو حیاط بازی میکردم.خلاصه گرفتیم کپیدیم.فردا صبح شد و قرار شد بریم پیاده روی.من و دخترعموم و ملینا با هم بودیم و بابام و ملیسا و شوهر دخترعموم و داداشم و مامانم با هم بودن.خلاصه ما قرار گذاشتیم دم یه کوه با هم باشیم دو دسته شدیم و پخش شدیم :| خلاصه من و دخترعموم همینجوری میرفتیم و اصلا هم حواسمون نبود از یه کوه عن رفتیم بالا.حالا دخترعموم میگه مائده یه لحظه وایسا.پوکر فیس به هم دیگه نگاه کردیم کلی هم وسیله همراهمون بود.گفت چجوری ما از اینجا اومدیم پایین.حالا یه بچه کوچیک همراهمون بود.ملینا رو داد دست من خودش رفت ببینه میشه بیایم پایین یا نه نمیشد.اصن افتضاح بود.مونده بودیم ملینا رو چیکار کنیم.هیچی دیگه دخترعموم گفت بیخیال وسایل با اینا که نمیتونیم بریم پایین.هر چی وسیله همراهمون بود پرت کردیم پایین.من میگم زنگ بزنیم آتش نشانی دخترعموم میگه آخه زنگ بزنیم بگیم کجاییم.آتش نشانی هم یه آدرس میخواد خب =| بعد هیچی دیگه راهی جز با کون سر خوردن نداشتیم :| من نشستم جلو ملینا رو پای دخترعموم بود و دخترعموم پشت.گفت برو من هواتو دارم.حالا من نمیدونستم تو این شرایط بحرانی بخندم یا گریه کنم.داشتیم میومدیم پایین ملینا دست میزد.یکی نیس بگه خب بچه کثافت کونمون پاره شد تو رو هوایی.هیچی دیگه تا پایین اومدیم و ریدیم به لباسامون و نصفشو جر دادیم.تا نصف راه یکم جلوتر رفتیم که دخترعموم فهمید کجاست و صحیح و سالم برگشتیم.ولی در هر صورت گند زدیم به لباسامون.بعد هیچی دیگه برگشتیم خونه و مامانم میگه چرا شماها اینجوری شدید :| تعریف کردیم و یهو موبایل دخترعموم زنگ خورد :| تموم که شد میگه جمع کنین برگردیم.بعد نگو یکی از فامیلامون تصادف کرده برگشتیم از سفر میبینیم فقط دستش شیکسته.ینی من میخواستم بشینم وسط خونشون با دست خودمو بزنم.آخه دستش شکسته من دو بار دستم شیکسته بود آخه.... :| کودومتون اومدید منو سر بزنین :| عح :| خو دیگه هیچی بعد دیگه امروزم که تولد دخترداییمه و میخوایم بریم خونشون.چه روزی بشود امروز.
    راستی بیاین عکساشونو بهتون نشون بدم :|

    این عکس زیر دخترداییمه.محیا *-* مربوط میشه به همون روزی که اومده بودن خونمون


    این دوتا گوگولی زیر ملیسا و ملینا میباشند.صورتیه ملیناست و آبیه ملیسا.کلا علاقه خاصی به لپاشون دارم

    اومدم یه عکس از موج دریا بگیرم کلا گند زدم :|نه تنها موج نیفتاد سایه دخترعموم رو که میبینم اونورش اصن حرصم میگیره حرص :|||


    تو این عکس داشتم ادا یه بنده خدایی رو در میاوردم(دقیقا ده دقیقه قبل از حادثه کوه :|)بنده خدا فکر کنم نفرینم کرد :|

    اون یکی ها هم که یا دخترعموم توشه :| یا تار افتاده :| یا چیز خاصی نیس :|
    نصف شر و ورامم از گوشی مامانم گرفتم :|
    خب دیه من برم.بابای
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:39 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ دوشنبه 7 فروردین 1396 11:58 ق.ظ نظرات ()
    خوب صالام خوبید؟خبر خاصی که نیست فقط خواستم بگم تا میتونید عشق و حال کنید 14 ام باید برید مدرسه.خب دیگه چیزی نبود.من اومدم بگم زنده ام.امروز که داییم اینا و خالم اینا میان خونمون.از غروب میان تا شب.بعد دیگه...آهان سه شنبه تا پنجشنبه هم میخوایم بریم شمال.خوشبختانه با دخترعموم اینا میریم.هم میتونم با ملیسا و ملینا بازی کنم هم دخترعموم مثه خر نت میده بهم میتونم آنلاین شم :| عموم اینا نیسن فقط دخترعموم و ملیسا و ملینا.شوهر مریم آخه رفته اصفهان کار داشت.بعد دیگه شنبه هم تولد دخترداییمه.محیا.امروز زنگ زد دعوتم کنه.با صدای کوشولو موشولوش میگه سلام مائده شنبه تولدمه بیاین خب دیگه کاری نداری من زنگ بزنم بقیه دوستامو دعوت کنم.خیلی باحوله دختر داییم.بعد دیگه کلی هم مشق ریخته رو سرم مثه بز فردا باید بنویسم و یکشنبه و جمعه فقط وقت نوشتنشو دارم که خبر مرگم 14 ام پاشم برم مدرسه.ینی اصن حوصلشو ندارما :| موندم چرا باید شنبه یکشنیه تعطیل میشد بعد دوشنبه یه روز نحس بریم :| البته خانم لطیفی هستا ولی دوشنبه ها چون درگیر سه تا معلم توله سگیم.خب دیگه چیزی نبود خدافس
    آخرین ویرایش: دوشنبه 7 فروردین 1396 11:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پنجشنبه 3 فروردین 1396 12:16 ب.ظ نظرات ()
    سلام :| خب امروز میخوام دروغایی که تاحالا گفتم برملا کنم :| مهم نی آبروم بره یا نه :| ولی خب از عذاب وجدان رها میشم :|
    خب خب.
    شروع میکنم
    شکیبا-نگین.ببخشید بابت عکسی که بهت دادم.در واقع اون عکس خودم نبود
    ساناز-سمیرا-سارا.ببخشید بهتون گفتم چیزم در حالی که نبودم اون روز :"|
    فاطمه.ببخشید که روز اول آشناییمون سنمو بزرگتر از سن خودم گفتم بهت
    مهدیس.ببخشید که بهت گفتم من پوریا رو دیدم ولی در حقیقت ندیده بودمش
    نادیا.ببخشید که تو گروه سوییفت فمیلی که بودیم بهت گفتم درباره روژان تو گروه هیچ حرفی نمیزنن در حالی که داشتن بهش فش میدادن 
    آساره میدونم نداری آدرس وبمو :"| ولی ببخشید با عکس اشلین و اون یکی دوستش خیلی اسگل شدی :"|
    مریم.ببخشید که بهت گفتم داریم با دخترعموم اینا داریم میریم شمال و یه سه روز از دستت در رفتم.ما شمال نبودیم رفته بودیم باغ دخترعموم اینا :|
    ساینا.(البته دروغی که گفتم مصلحتی بود :/)ببخشید که گفتم مبینا حالش خوبه و هنوزم با هم دیگه دوستیم

    خب دیگه اینا همه دروغایی بود که تو فضای مجازی گفته بودم.امیدوارم همتون منو ببخشید.
    :|
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 فروردین 1396 12:29 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ چهارشنبه 2 فروردین 1396 10:30 ق.ظ نظرات ()
    صلعام بچه ها.عیدتون مبارک.یه سال بود آپ نکرده بودم :///من امرو اومدم براتون از خاطره های عید بنویسم :/ خب دیروز ما اول رفتیم خونه خاله مامانم(خاله نیره). بعدش خالم زنگ زد به مامانم و گفت که خونه دایی کوچیکمن.بعد خونه چند تا از فامیلامون هم تو اون کوچه بود.سفره هفت سین خاله مامانم خیلی ناز بود.کلا این خاله مامانم خیلی با سلیقس.دو تا دختر داره یکیشون مجرده و اون یکی هم دوتا بچه داره که امروز خونه خاله مامانم بود.جایی که میشینن زیادی با خونمون فاصله نداره ولی خیلی با صفاست.کل شهر انگاری معلومه از اون بالا.دم چشمه هستن و آب چشمشونم عالیه.بعد از اون رفتیم خونه داییم.خالم اینا منتظرمون بودن.یه زره نشستیم.منم دلم برا دخترداییم خیلی تنگ شده بود.4 سالشه.خیلی بامزس.اسمش محیاعه.بعد یه خورده غیبت در مجلسمون مامانم اینا پاشدن برن خونه دوتا از فامیلایی که تو اون کوچه هستن با خالم.داییم و زنداییم خونه بودن.حالا پنج تا بچه عر عر دارن صدا میکنن ینی سرم رف.یه اردک گذاشتم رو پام از اینا که صدا میده بعد دخترداییم اومد تلپ تلپ میپرید روش هی صدا میداد ینی پکیده بودم از خنده.بعد از اینکه برگشتن هم ما هم خالم و هم داییم که مامان بزرگم و بابابزرگم تازه بهمون ملحق شده بودن پاشدیم رفتیم خونه عمه مامانم.به اصرار محیا من رفتم تو ماشین داییم نشستم.ماشین خودمونم پر بود.مامان بزرگم و داداشم و مامانم و پسرخاله کوچیکم که اصرار داشت پیش داداشم باشه. دیگه حجمی میمونه برا من؟ :/ بعد رفتیم خونه اونا.سه تا دختر داره.برگشتنی بازم تو ماشین داییم بودم و مامان بزرگمم اومد پیشمون.دو تا از دخترای عمه مامانم اومده بودن بیرون یه دخترم داره دیگه.بعد یه کمد خیلی بزرگ تو اتاقشون دارن مثلا دو تا تخت توش جا میشه.داییم برگشت گف فک کنم اونو تو کمده قایم کرده بودن.داییم عااالیه.خیلی باحاله.بعد از اون رفتیم خونه اون یکی خاله مامانم.اونجا هم اتفاق خاصی پدید نیومد و بعد از اون که تقریبا ساعت هشت و نیم شب بود خونه مامان بزرگم اینا جمع بودیم.من رفتم تو ماشین خودمون و معراج(پسرخاله کوچیکم) اومد تو ماشین ما.بعد خونه مامان بزرگم حالا مگه اینا گذاشتن من مثه آدم مرز خوشبختی رو ببینم :/ همش سر صدا میکردن.از دیوار به دیوارم که هیچی نفهمیدم.شام رو خوردیم و حدود ساعت یک و نیم شب برگشتیم خونه.یه نیم ساعت دیگه که الان ساعت ده و نیم صبحه خالم و داییم اینا میخوان بیان خونمون.داییم دیشب میگه هفت و نیم بیایم صبحونه هم بزنیم.این دو روز که فعلا روز خوبی بود.خدا کنه بقیشم خوب باشه.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 فروردین 1396 10:31 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ یکشنبه 29 اسفند 1395 03:33 ق.ظ نظرات ()
    وای خدایا دیدید سه ستاره رووووووووو 
    چه خوب خوند عاقاااااااااا
    مامانشو بغل کردددددد.بوس کرددددددددد.فشار داددددددددد.خداهههههه
    عاهنگ جدید عر خدایااااااااااااا.زبون درازی کرددددددددددد
    من مردم ینی مردممممممممم
    آخرین ویرایش: یکشنبه 29 اسفند 1395 10:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پنجشنبه 26 اسفند 1395 04:35 ب.ظ نظرات ()
    ینی عاشق این عکس شدم
    این دیب دمینی عا رو خیلی دوس دارم
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 اسفند 1395 04:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ سه شنبه 24 اسفند 1395 08:09 ب.ظ نظرات ()
    تق تق تق فش فشه
    فاصلمون کم بشه
    هیزم و نفت و آتیش   
    دوستت دارم خدایش
    سیب زمینی به سیخه
    عکس گلت به میخه
    غماتو بیار فوتش کن
    کینه داری شوتش کن
    هوا بهاری میشه
    سرما فراری میشه
    زردی ازت دور بشه
    هرچی بخوای جور بشه

    چهارشنبه سوری تون مبارک...
    .................................................................
    رای ادای دین به عزیزان آتش نشان
     و احترام به شهدای حادثه پلاسکو 
    در مراسم چهار شنبه سوری
     مواد منفجره را تحریم میکنیم
    آخرین ویرایش: سه شنبه 24 اسفند 1395 08:11 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ دوشنبه 23 اسفند 1395 11:12 ب.ظ نظرات ()
    سلااام.امروز یه روز خیلی خوب بود.زنگ اول تو حیاط بودیم.سر غذا خوردن کلی فیلم و عکس گرفتیم.بابای مهدیه اول گوشی مهدیه رو اورد چند تا عکس گرفتیم.خانم رجبلو اجازه داده بود دوربین بیاریم.بعد من و مهدیه و محدثه و عاطفه بودیم.آیلار نیومده بود.زهرای نکبتم نیومده بود امروز :| راستی پایین که بودیم زنگ اول با خانم رجبلو(ناظممون) عکس گرفتیم.خیلی بد اخلاقه.البته بد اخلاقم نیستا.اگه خیلی هم خوب باشه بچه ها از سر و کولش میپرن بالا.بعد زنگ دوم خانم فراغت(معلم عربی)درس نداد.یازده نفر بیشتر نبودیم خو.بعد با خانم فراغت هم عکس گرفتیم.گف هر کی چاپ کرد برا منم چاپ کنه.میخواستم بگم باش دوبار :| بعدش یازده نفری چالش مانکن درست کردیم ینی داشتیم میترکیدیم از خنده.فک کنم پنج شیش باری خندیدیم.بعدش با بچه ها خیلی عکس گرفتیم زدیم رقصیدیم.زنگ دوم عاطفه رفت.با خانم لطیفی هم عکس گرفتم زنگ تفریح اول.خیلی ذوقیدممممممممم.فک کنم 1989 بار عکسمونو نگاه کردم.به یکی از دوستام نشون دادم میگه عه اینه خانم لطیفی ایدینا منزل کی اومد ایران.ولی خب خدایی از ایدینا خیلی خوشگل ترع *.* خب بعد دیگه زنگ تفریح دوم هوا بارونی بود.با مهدیه داشتیم میومدیم بالا بعد خانم لطیفی داشت میرفت.اخرین بار بود امسال میدیدمش.بغضم گرفته بود حسابی.رفتم بغلش.اصن بغضه داشت خفم میکرد.با خانم غلمانی هم عکس گرفتم.زنگ تفریح دوم بود.از کلاس بغلی اومد بیرون بعد منم دوییدم گفتم سلام خانم.بعد گفت سلام.گفتم خانم میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟گفت آره ولی یه چیزی من نمیشناسمت چرا؟گفتم خانم مهدیه از قبل گفته بود دوستون دارم که.دهنوی هستم.بعدش سریع شناخت.از طریق خالم.گف عه خواهرزاده خانم خلج هستی که.گفدم بله خانم.گفت به خالت سلام برسون و اینا.بعد رفتیم پایین یه عکس باهاش گرفتم.خب خدایی دوسش دارم.البته به پای دوست داشتنی که به خانم لطیفی دارم نمیرسه!!!خب دیگه امروزم خیلی خوب گذشت.با دوستای خوب همه چی هم خوب میگذره!عکس زیر هم مربوط به امروزه
    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 اسفند 1395 11:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 62 1 2 3 4 5 6 7 ...