یه دختر خل و چل نویس
سلام دوستای گلماسم من مائده هست مدیر این وب :) این وب رو برای سرگرمی زدم :)امیدوارم که از وب من خوشتون بیاد.اگه هم مطالب وب رو دوست داشتین نظر بدین :)با تبادل لینک هم موافقم دعوا هم لطفا تو وب راه نندازین :))اگه میبینین تاریخ اخرین پستم برای دو هفته پیش یا چند روز پیشه فکر نکنین که وب دیگه فعال نیست.وب تا زمانی که زنده ام فعالیت داره فقط شاید دیر به دیر پست بزارم پس نظر بزارین :) نویسنده هم نمیپذیرم
همین دیگه :) تو پستای بعدی میبینمتون :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 2 اسفند 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلعام.بیکارم گفتم بیام تف کنم اینجاع :"| راستی یکشنبه فهمیدم خانم لطیفی دو تا دختر داره.اسماشونم فاطمه و زهرا *------* ینی انقد گفتم بهش چقد دوسش دارم فک کنم الان دارم یه نفس راحت میکشم.گفتم خانوم یه اعتراف کنم؟این مانتوتون منو یاد اولین روزی که دیدمتون میندازه.آخه همین مانتوشو پوشیده بود.بغل دستیم مائده برگشت گفت خانم این تو همون نگاه اول عاشقتون شده :|بعد دیگه گفتم خانم یه اعتراف دیگه.نمیدونم چرا کلاسو ساکت کرد به اعترافات من گوش بدن.گفتم خانم من همون روز اول انقد سوال چرت و پرت پرسیدم بیاین سر میز یکم باهاتون حرف بزنم نگاتون کنم. بعد حالا یه وجه مشترک دیگه هم با خانم لطیفی پیدا کردم.اینکه اونم بچه بوده مثه من معلم ریاضیشو خیلی دوست داشته *-* خودش گفت *-* بعد حالا آخر زنگ نگین گفت بحث بازه بپرسیم پسر داره یا نه.گفتم نه زشته بابا.مهدیه همون لحظه گفت خانم مائده میگه چند تا بچه دارید؟منم که دیگه جیغ بزنم خیلی کهلی میشم.گفتم خانم حرف میزارن تو دهن آدم.بعد دست نگین رو به صورت ماهی مرده(اصطلاحی که با درسا ساختیم)تکون دادم گفتم خانم این گفتتتتتت :| برگشت گفت دو تا بچه داره اسماشونم زهرا و فاطمه.البیته یکیشونم که همسن خودمونه.خیلی دوسش دارم خانم لطیفی رو *-------* خیلی مهربونه *-* کلا یه حس خاصی از همون اولین روز بهش پیدا کردم :"| راستی زهرا عینکی شد.وای خیلی بهش میاد.داشت از پله ها میومد پایین منم کنار خانم سیامی(دبیر دینی)همون توپوله بودم.هیجان خودمو از دست دادم وسط حرف زدن با معلم عر زدم گفتم زهراععععععع :"| پریدم بغلش الان معلمه میگه این بشر روانیع :"| خب دیگه همین.بابای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
امروز برف اومد.مدرسه تعطیل شد.منو مبینا رفته بودیم برف بازی بکنیم
بدون صبا زیادی هم بهمون خوش نگذشت.اولین زمستونی بود که بدون صبا میرفتیم بیرون
خب دوستان : |
این عکس پایینی توسط دو دختر خلاق در شهر کرج آفریده شده است : |
خلاقیت را حس کنید :|




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
بچه ها 
دوستم(زهرا جانم) وب زده
حتما به وبش سر بزنید
نظرم بدید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 20 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
این نقاشی رو یکی از دوستای صمیمی مدرسه برام کشیده
گفتم بزارم شما هم بنگرید
ینی عر عر راه انداخته بودم تو مدرسه وقتی دیدمشمشمشمشمشمسمبکشنزطظ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 17 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
یه هفته گذشت ^-^
خیلی هم عالی  ^-^
همه چی هم عالیه ^-^

-وقتی کسی میخنده مبنا بر این نیست که حالش خوبه :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 15 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
امروز صبح آقای حسن جوهرچی بازیگر خوب کشورمون به علت ایست قلبی فوت شدن  واقعا ناراحت شدم  سنی نداشت بنده خدا 47 سال.برای شادی روحشون یه فاتحه بفرستید
چه زمستون غمگینی بود :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 14 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلااام.امروز تولد دوقلوهای دختر عمومه.تولد یه سالگیشون
یادتونه ملیسا و ملینا رو دیگه؟؟؟
چقد زود گذشت :)
تولد اصلیشون امروز نیست البته.چون کار داشت دخترعموم دیرتر گرفت
تولدتون مبارک تپلیای من :>




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 13 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خب من اومدم خاطرات امروزمو بنویسم.امروز زنگ اول رفتیم تو کلاس با مهدیه.بعد به دلایلی نیومد خانم میرهادیان رو ببینه.بعد خانم میرهادیان زنگ اول با کلاس نه دو دارع.ما هم با نه دو یه چند هفته هست جا به جا شدیم.اومد دم کلاس گفتم خانم با نه دو جا به جا شدیم.حالا ما هم طبقه چهارم بودیم.بعد عاه کشید رف بالا.بعدشم خانم لطیفی اومد بالا بهش سلام کردم.بعد رفتم تو کلاس چند دقیقه بعد خانم حسینی دبیر ادبیاتمون اومد کلاس.زنگ که خورد رفتم بالا برا نماز بعد وایستادم.حالا صف دوم خانم میرهادیان رفت پیش خانم لطیفی نشست من داشتم میترکیدم از خنده.بعد خانم لطیفی گفت بچه ها اینجا هم جا هست.جایی که گفت کنار خودش بود.منم از خدا خواسته مثه الاغی که بهش یونجه داده باشن رفتم کنار خانم لطیفی وایستادم(ایندفه گفتم خر تیتاب داده رو تبدیل کنم به الاغ یونجه داده شده :|)حالا من موندم این دو شب بی خوابیام رو سیستم شنواییمم اثر گذاشته یا نه :| یه ذره فاصله بود بین منو خانم لطیفی بعد خانم لطیفی دو بار گفت بهم بیا اینور وایسا نشنیدم :/ بعد تازه دارم میگم ببخشید خانم چی گفتید؟نشنیدم.خندید گفت بیا اینور جا هست.بعد کنارش وایستادم.نمازم خوندیم اومدم بیرون مهدیه منتظرم بود.گفتم خانم میرهادیان هم تو نمازخونه بود.بلند گفت خب به درک.بعد نگو خانم لطیفی نزدیک ما وایستاده :/ دیگ داشت گندشو در میورد.بعد دیگه رفتیم تو کارگاه فناوری فناوری داشتیم.من رفتم از طبقه دوم کیفمو بیارم.داشتم میومدم پایین یه دفه رجبلو عربده زد گفت کجا؟منم پوکر فیس شدم گفتم خانم فناوری داریم بعد دارم میرم پایین تو کارگاه :/ بعد زنگ فناوری هم کنفرانس داشتم خوب دادم ولی معلمه گفت مطلب اضافه نداشتید و اینا :/ از 5 بهمون 4.25 داد :/ بعد زنگ که خورد با مهدیه پاشیدیم بیرون.اونم با خانم میرهادیان خوب شد حالا :/ بعد کارنامشو گرفت.مثه این بچه چهار ساله ها دوید سمت خانم میرهادیان خانم میرهادیان هم از دستشویی برگشته بود :| بعد گفت خانم کارنامهههههه :|بعد خانم میرهادیان گفت نمیبینم.گرفت دور تر بعد خانم میرهادیان گفت خوبه بعد ذوق کرد.زنگ تفریح دوم که تموم شد رفتیم طبقه دوم.یدفه صدای عر رجبلو اومد همه ریختن تو کلاساشون.بعد چند دقیقه منو مهدیه جرعت به خرج دادیم اومدیم بیرون من هوار زدم وضعیت سفید است.کلاس های خود را ترک نمایید.یه چند نفر اومدن بیرون.بعد خانم لطیفی اومد بالا.حالا سالن خالی بود بعد منو مهدیه مونده بودیم برا خانم لطیفی و خانم میرهادیان.خانم لطیفی چنان نگامون کرد(البته میدونست چرا تو سالن ولوعیم)ینی گفتم الان تو این نگاهش صد تا حرفه.با مهدیه جلو خودش ترکیدیم از خنده.زنگ آخر هم انشا داشتیم ولی بهمون دیکته گفت و یکم فارسی کار کردیم.زنگم خورد امروزم تموم شد.دیگ من برم.بابای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 13 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
یدفه وارد پنل شدم با این صحنه مواجه شدم :|
رنگ و روم پرید به خدا :|




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 13 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلااام.
میگم یه چیزی...
میخوام دیگه برا صبا ناراحت نباشم.
دیشب خوابشو دیدم
تو خواب با هم دعوا میکردیم
 داشت بهم میگفت که دیگه ناراحت نباشم.چون بعضی از دوستامم از اخلاق بدم دارم از دست میدم.
برام عجیب بود.
دلم میخواد شما ها هم کمکم کنید.
فقط میخوام کنارم باشید که حس تنهایی نکنم :)
همین :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 11 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
یادمه صبا خیلی برف دوست داشت
خدایا آخه این انصافه؟
دقیقا شب روزی که فرداش میخواد برف بیاد جونشو ازش میگیری؟
حالا من که هیچی.من به درک
اگه من اینجوری خودمو داغون کردم....پس خواهرش چی؟پس اون یکی قلش چی؟
دختری که 12 ساله باهاش همبازی بوده و باهاش بزرگ شده چی؟
اصن مبینا چی؟اون تازه داشت اون تصادفو یادش میرفت
باید لحظه مرگ صبا هم ببینه؟اون شکلی که زیر ماشین له شد؟
میخوام انقد این متن دست به دست بچرخه که یه روزی اگه کسی که بهش زده غیرت داشته باشه بیاد خودشو معرفی کنه
آهای خانم یا آقایی که زدی بهش و در رفتی
میدونی اون دختر 13 سالش بیشتر نبود؟
میدونی اون دختر الان مرده؟؟؟
میدونی اون دختر درجا زمانی که زدی بهش مرده؟
میدونی حتی تا بیمارستان هم زنده نموند؟
میدونی اون دختر امروز میخوان ببرن قزوین دفنش کنن؟
میدونی چند نفرو عزادار کردی؟
میدونی چند نفرو بدبخت کردی؟
میدونی دو تا خواهر رو از هم جدا کردی؟
میدونی چقد به دوستاش لطمه زدی؟
اونوقت الان صاف صاف داری راه میری و زندگیتو میکنی.
کوچیک ترین کاری که میتونی بکنی فقط اینه که بیای خودتو معرفی کنی
نمیدونم کی هستی
مردی
زنی
بچه ای
بزرگی
هر کی هستی
بدون اگه خودم پیدات کنم.اینو با جرعت میگم:با دستای خودم خفت میکنم...
اینو نوشتم که یکم خودمو خالی کنم.
یکم بتونم از اون صحنه ای که دیروز از چهره صبا دیدم خودمو خالی کنم.
از اون موقع که نبضشو گرفتم ولی نبض نداشت
از اون موقع که مبینا از دیشب تا حالا یه کلمه هم حرف نزده
از اون موقع که خواهر دوقلوش داره گریه میکنه
خدایا...تو که میدونستی صبا چقد برف دوست داره...تو که میدونستی انقد با برف خاطره داره.لاقل میزاشتی امروزم میدید...بعد جونشو ازش میگرفتی...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
دلااااااام.امروز تولد داداشمههههههه.معین *-*.نمیدونم واقعا اگه نبود با چه کسی همبازی میشدم *-*.دوزت دارم تولدت مبارک *-*
راستی.شب میخوایم برا تولد پسرخاله هامم بریم خونه خالم اینا.خالم میخواست تولد پسرخاله هامو با هم بگیره.چون چند روز بیشتر فاصلشون نی فک کنم.
بازم تولدت مبارک معین :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 4 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
کارنامه رو دادن بلخره
نسبت به پارسال علومم 7 نمره اومدم بالا ریاضیمم حدود 5 نمره سقوط آزاد کردع :/
(این پست ویرایش شده نگید چرا حرفاش عوض شد )




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 61 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


وب سرگرمی
با مدیریت مائده :)
متولد سال 1382
تاریخ تولد وب: 10 خرداد 1390

مدیر وبلاگ : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد بنر محک