تبلیغات
دفتر خاطرات من :)
دفتر خاطرات من :)
نتیجه تصویری برای ‫گیف welcome‬‎
花だよ。お花 のデコメ絵文字سلام خوش اومدید
花だよ。お花 のデコメ絵文字من مائده هستم و 14 سالمع
花だよ。お花 のデコメ絵文字سوییفتی هستم :)
花だよ。お花 のデコメ絵文字اینجا بیشتر خاطره هامو مینویسم و هر چی که بعدا باهاش یه خاطره رو زنده کنم ^^





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 22 تیر 1397 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خب ترکوندنش که اصلا نمیترکونم تابستون :|
ولی خب میگذره
شنبه این هفته تولد مهلا بود رفتیم خونشون و خیلی خوش گذشت
بیشتر با شقایق تو اتاق بودیم تیلور میزاشتیم جیغ میزدیم میخوندیم
آخرشم گند زده شد به حالمون دیدیم هالزی داره ساری رو میخونه وسط اجرا گریه میکنه :"|
سه شنبه هم تولد خانم جمالیان بود
قرار بود ساناز سر راهش دوتا گل بگیره که بهش تبریک بگیم و اینا
شانس منه دیگه گل فروشی نزدیک کانون ی هفته تعمیرات داشت کلا باز نمیکرد تا هفته دیگه بعد ساناز تا امامزاده حسن رفته بود گل فروشی پیدا نکرده بود کلا

بعد آخر کلاس وایستاده بودم تو سالن تا ساناز بیاد از دستشویی گفتم برم تو سالن وایستم اگه رد شد لاقل یه تبریک بهش بگم
اومد رد شد برگشتم گفتم سلام خانم جمالیان گفت سلام عزیزم بعد برگشتم گفتم تولدتون مبارک لبخند ملیح زد گف مرسی عزیزم :")
بعد رفت دفتری که نزدیکش بود کار داشت ی تیچره هس خیلی باهاش رفیقع بعد اون زد تو صورت خودش برگشت گفت مگه تولد بیتا امروز بووووود مگه بیستم نبود.اومد بیرون وایستاد جلو من منم حواسم اونور بود برگشت گفت که تو از کجا میدونستی؟
گفتم اینستا.وقتی فضولایی مث من تو اینستاتون باشن همین میشع
خندید وسط خنده هاشم گف عزیزم :")
بعد یهو رونیکاعه دیوانه دویید از قسمت پسرا زد بیرون جیغ زد بیتا جوننننننن تولدتون مبارک باشعععع بعد پرید بغلش اونم با یه حالت پوکر فیس خیره شد به من منم ماتم بردع بود برگشتم از قصد جوری که رونیکا بشنوه گفتم کانون نیس که مهدکودکع
از بغل اون اومد بیرون گفت عاجی ماعده میبینی امروز تولد بیتا جونع؟دیگه طاقت نیوردم گفتم عزیزم میشه جمع کنی خودتو :|
بهش برخورد زد زیر گریه  کج کرد خودشو رفت یه نگاه انداختیم منو خانم جمالیان به هم یهو ترکید خودش از خندع
بعد هیچی دیگه اون یکی دوستشم اومد کشیدش گف بیا بریم برام دست تکون داد میخاس خدافظی کنع :")
خیلی خوشم میاد ازش جدن :")
حدود سه روز دیگه(بیست و چار تیر) تولد لاناعه میخایم بریزیم زیر پستش دسته جمعی تبریک بگیم :|
نمیدونم چرا همه کراشام تیر به دنیا اومدن جز تیلور :| واقعا فلسفشو درک نمیکنم :|




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 8 تیر 1397 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
از اون موقع که گفتم چهارشنبه میخوان کارنامه بدن به وب سر نزده بودم.
خب کارنامه هم دادن و تابلو بود ریاضی نمره داده بود که برم سر خونه زندگیم :|
تجدید اینا نداشتم فقط ریاضیم افتضاح بود و علومم بد نبود ولی راضی نبودم
بقیش خوب بود هیجده به بالا بود.معدلم که هیجده و چهل و چار بود
از عروسی افسانه بگمم.میتونم بگم که بهترین روز عمرم بود و هیچ وقت فراموشش نمیکنم.خب از صبح مشغول بودیم.شب قبلش هممون دیر خابیدیم و همه یادشون رفته بود ساعت بزارن که یهو ساعت ده و نیم با صدای امید پاشدم.سعید بدبختم که کار داشت همینجوری شلوارشو پاش کرد از ساختمون زد بیرون صبحونه هم نخورد.
خلاصه اینکه ساعت یک و نیم رفتیم آرایشگاه.من ک کاری نداشتم خودم یه آرایش ساده کردم.تهشم که شب قبلش به تصویب رسیدیم لباسم با آتنا ست باشه که پیشنهاد افسانه بود گفت رمانتیک میشع که خیلیم شد :")
کار افسانه و آتنا هم که تو آرایشگاه تموم شد سعید خوش تیپ با ماشین گل گلی اومد دم در بریم برای فیلم عروسی.ماشینو خوب گفته بود تزیین کنن.همش رز قرمز بود و افسانه هم که مث چی ذوق کرده بود
برای فیلم با اینکه فیلمبرداره بی احساس بود ولی ایده هاش عالی بود.چند تا تیکه کوتاه که افسانه رو مثلا من و آتنا همراهی میکردیم پیش سعید و از این کارا که خاهرا برا هم میکنن :")
هیچی دیگه فیلمم انقد گیر بودیم روش ساعت شیش و نیم هفت بود تقریبا تموم شد و امید اومد دنبال من و آتنا با بچه ها رفتیم تالار
به قدری سرمون شلوغ شد که حدود شیش هفت تا عکس بیشتر نتونستیم بگیریم
خلاصه اینکه ساعت هشت بود که افسانه و سعید رسیدن و به محض اینکه وارد تالار شدن از ذوق زیاد زدم زیر گریه و به محض اینکه وارد شد بغلم کرد :")
زیاد ادامه ندادم و با آتنا پشت لباسشو گرفتیم و افسانه و سعیدم راه افتادن تو تالار ملتو سلام احوال پرسی کردن.
از اول تا آخر وسط ولو بودیم و میرقصیدیم.به قدری پاهام درد میکرد وقتی اومدم خونه که اصلا داشتم میمردم.فوق العاده بود اون شب.خیلی خیلی خوب بود
نزدیکای یازده بود و میترسیدیم ملت اون شب بریزن بیرون یه چی پرت کنن تو شیشه به گوه کشیده بشه شب عروسی دیگه رفتم سمت سعید گفتم جمع کنیم آروم آروم بریم.برگشته میگه آخ آخ پاشیم بریم.میگم چرا انقد عجله حالا؟میگه فوتباللل الان تموم میشه.برگشتم بهش میگم بی شعور شب رمانتیک زندگیت میخوای بشینی فوتبال ببینی جدن؟اصن ینی موندم به مولا تو حکمت فوتبال :/
تا حدود ساعت دوازده بیرون میچرخیدیم و جیغ میزدیم.ساغر و سارا عالی بودن ینی انقد جیغ زدن -_-
میتونم بگم خیلی عالی بود اون شب.با اینکه خسته شدیم ولی خیلی خوش گذشت و یه خاطره خوب برامون درست شد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 26 خرداد 1397 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خب امتحانا هم تموم شد به امید خدا ولی خب این هفته چهارشنبه کارنامه میدن :|
ریاضی رو خیلی خیلی گند میزنم و مطمئنم خیلی معدلمو کشیده پایین و از ترسم دفتر ریاضیمو نگه داشتم یه وقت نیفتم :|
دیروز روز بدی نبود
با مامان رفتیم انجمن و راه برگشت تا نصف راه عاقای کیهانی رسوندمون و اومد ثواب کنه کباب شد راهو گم کردیم
حدود یه ساعت داشتیم تو عظیمیه دنبال راه میگشتیم و تهشم پیدا کردیم
چهارم تیر عروسی افسانس و خیلی خیلی خوشحالمممم :")
هر چقد بگم خوشحالم کم گفتمممم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 12 خرداد 1397 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
اتفاق خاصی نیفتاد که بنویسم مثل آدم معمولی رفتم امتحان دادم اومدم -_-
ریاضی رو بد ندادم.نسبت به امتحان ریاضیای قبلی خوب بود(صفحه دوم و اول رو گند زدم)در هر صورت بهتر از موقع هایی بود که برگه رو سفید میدادم
دینی رو یه فرد عقده ای در اورده بود سوالا رو :/انقد قشنگ نوشتم خودم کیف کردم.ولی خب سوالای تستی رو اومده بود از کتاب سال 94 در اورده بود.یه تیکه هایی که کلا از کتاب ما حذف شده :///
عربی هم خوب بود.حالا اگه الان به خانم قدسیه میگه که انقدر بد دادینااا.اصلا راضی نبودم.
برای قران همینو برگشت گفت به ما ولی ساغر میگفت که مزخرف میگه.برگه ها رو دستش دیده اکثرا به همه بیست داده
ولی خب باید برم خداروشکر کنم که هفته دیگه تموم میشه امتحانا
مریم بدبخت بیست و سوم تازه شروع میشه.تا بیست تیرم طول میکشه.پنج تا امتحان بیشتر ندارن ولی خب وسطاش خیلی بهشون فرجه دادن.به خاطره همینه اگه با بچه ها بخوایم بریم بیرون به هوای امتحانا نیاد باهامون.
مگر اینکه بزاریم میتینگی که امیرحسین میزاره تو مرداد باشه بریم(که در این صورت مبینا به هیچ وجه طاقت نمیاره میگه که نه باید بریم همین میتینگ اولیو :/)
خلاصه اینکه یه کاری میکنیم دیگه -_-
فردا هم امتحان زبان داریم ولی چند روزی میشه کتاب زبانای مدرسه رو ریختم دور

اینم از این :")





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 5 خرداد 1397 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خب خب این امتحانا هم شروع شدن.انقدررر دلم میخواد زود تموم شن :|
دهم یه مدرسه دیگه،آدمای دیگه،یه جو دیگه.
واقعا دوست دارم یه تغییر اساسی بدم تو زندگیم :/ تمام آدمایی که تو دنیای واقعیم باهاشون هر روز سر و کار دارم قراره از کنارم برن و با یه سری آدم دیگه آشنا شم
هیجان دارم برا اول مهر امسال
(حالا خرداد سال بعد با پر شکسته میام از درسا و بچه های مزخرف مدرسه مینالماااا)
ولی نه جدا همه چی قراره عوض شه :/
یه سریا رو خیلی خوبه ازشون جدا میشم
یه سریا هم نه.مثل خانم لطیفی که واقعا بهش عادت کرده بودم تو این سه سال
به هر حال دارم سعی میکنم تا بیست و سوم هر چقدر مونده بیشتر با بچه ها باشم و با خانم لطیفی بیشتر حرف بزنم -_-(گرچند امروز گند زدم ریاضی رو ولی خب فکر کنم به این نمره های گوگولی مگولیم عادت کرده)
خدا کنه اون وسط مسطا یه بیست پنج صدمی هفتاد و پنج صدمی یه چیزی بده نمرم برسه به ده :/ زندگی دوبارمو لاقل بتونم درخشان شروع کنم :/ انقد گذاشتم مووووند نخوندم الان باید برم گدایی نمره :/
امتحانا داره خوب میگذره.بعد امتحانا میرم چرخ میزنم بیرون و به افسانه یه سر میزنم و بعدشم برمیگردم مدرسه که با ملیکا و زهرا اینا برگردم خونه
فعلا که این دوتا امتحان این شکلی گذشت :|
ولی خب روز اول و دوم چون سریع تموم شد امتحان اومدم خونه
حال و حوصله موندنم نداشتم واقعا بدجور سرما خورده بودم حال نداشتم :/
اتفاق خاصی بود مینویسم بازممممم ^^




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خب هفته آخرم تموم شد.همین دیروز بودا :/ شقایق همین دیروز اومد گفت تو سوعیفتیعی؟همین دیروز بود که با مهشید دوست شدیم تینا اومد تو کلاسمون،عاطفه هی مزخرف میگفت منم بدبختو اذیت میکردم.هعی زود گذشت همش :/
دیروز که روز آخر بود با ملیکا خیلی زود رسیدیم مدرسه و ساغرم که طبق روال این دو هفته به هوای آبله مرغون نیومد مدرسه.هیچی دیگه تصمیم گرفتیم تا سر پارک شهدا با ملیکا بریم و رفتیم اونجا رو ی دور زدیم و برگشتیم مدرسه.ولی خب مدرسه بازم خلوت بود :| خلاصه اینکه مهدیه چند دقه بعدش اومد.رفتیم پیش مهشید اینا و دیدیم اونا هم همشون کامل اومدن مدرسه پس احتمال داره خانم لطیفی امتحان ریاضی رو بگیره :| هیچی دیگه رفتیم سر صف و خانم رجبلو اومد که بچه ها رو بشماره ببینه چند نفر اومدن.گفت کلاس 9/2 هر کی اومده دستش بالا.یهو یه صف دراز دستشونو گرفتن بالا خانم رجبلو خندش گرف.همهههه کلاسا خیلی کم اومده بودن.طوری که کلاس 9/3 فقط پنج نفر از بچه هاش اومده بودن.خلاصه اینکه حجوم بردیم تو کلاسمون و شروع کردیم بزن برقص.محدثه میخوند و مینا مثل همیشه میزد رو میز ما هم خودمونو پاره کرده بودیم.هیچی دیگه مهلا لم داده بود رو من محدثه اومد یه سوسک پلاستیکی انداخته بود تو جیبش.از اینا که حرکت میکنه.یهو تو جیب مهلا لرزید اونم جیغ زد ما پاچیده بودیم از خنده.بعد از چند دقیقه خانم لطیفی اومد سر کلاس.انقدم پکر بودا.خلاصه اینکه برای اولین بار روز آخر کلاس گفت که تمرین حل کنیم.خودشم دپرس نشسته بود تینا فقط اومد تمرینا رو حل کرد توضیح داد.بعد حالا نگو مهلا گوشی اورده بود.گوشی رو در اورده بود داشت از تینا فیلم میگرفت که من و مهدیه یهو برگشتیم با دیدن گوشی همزمان با صبا و شقایق زدیم زیر خنده.خانم لطیفی هم سرشو گرف بالا گف الان به چی میخندین.مهلا هم گف هیچی خانم شما راحت باشین.وسط زنگ بود که خانم لطیفی وسایلشو جم کرد بره.انقد دپرس شدم اون صحنه رو دیدم :/ جلسه آخر :/ اون شکلی :/ اصن ینی ضدحال محض بود.بعد از اون رفتم پایین ولی خب اومدم بالا بچه ها داشتن میرقصیدن دیگه اون لحظه یادم رفت و فکرمو دادم به بچه ها.با شقایق و حنانه اون صدای مزخرف و انگشتامونو انجام میدادیم و مهلا هم همینجوری فیلم میگرفتخانم طاهرخانی هم اومد تو کلاس بعد نمیدونم چیا گفت و خداحافظی کرد رفت.جلسه داشتیم برای هدایت تحصیلی و مامانا آروم آروم اومدن مدرسه و به ما هم گفته بودن بریم طبقه چهارم ینی همون نمازخونه.هیچی دیگه یه ردیفی با همه بچه ها نشستیم مامانم ک نشسته بود جلو پیش ی خانومه که به شدت بچه مزخرف و لوسی داره.نمیومد پیش ما بشینه ک :/ همه مامانا نشستن اونجا این رفته قششششنگ نشسته پیش کسی که از بچش بدم میاد :/ هیچی دیگه جلسه هم که تموم شد اومدیم پایین و خانم رجبلو اجازه میداد هر کی مامانش بود میرفت باهاش.خلاصه اینکه قرار بود همون خانومه که پیش مامان نشسته بود بیاد خونه پایینی مهدیه اینا که قرار بود اجاره بدنو ببینه.من و مهدیه هم مث گاو دوییدیم بالا مهدیه گوشیشو برداشت و شروع کردیم عکس گرفتن.با لباس مدرسه...شلوارای گشاد....قیافه های مزخرف....ولی خب خیلی خوب بود.همینا بود تقریبا.فکر کنم همه چیو گفتم.عالی بود روز آخر و خیلی خیلی دوسش داشتمممم.از سه شنبه امتحانا شروع میشه و اولیش قرعانه.سال بعد از همه بچه ها جدا میشم و با مهلا فقط تو یه مدرسه میفتیم :/مهدیه و مهشید دارن میرن انسانی،عاطفه و شقایق و صبا و تینا دارن میرن تجربی،من و مهلاییم که فقط داریم میریم فنی.مهلا میخاد گرافیک بخونه و منم که حسابداری.ولی خب مثلا قول دادیم قرار بزاریم تابستون همدیگرو ببینیم :/(تهش هیچ ...نمیخوریم :///)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 17 اسفند 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
هفته قشنگی رو گذروندم.عقد افسانه به شدت سرحالم اورد و خیلی قلبم آروم تر شد وقتی دیدم مثل اون روزا اصلا بی حال نیست.بدبختی اینجا بود که بعد از عقد فاینال داشتم ولی خب توجه نکردم بهش.اومدم خونه و دو ساعتی که مونده بود آهنگ گذاشتم و چیزی برای فاینال نخوندم.فاینالو گند میزدمم نمره کلاسیم خوب بود میتونستم با نمره کلاسی پاس بشم که شدم.بچه ها نصفشون افتادن و ترم بعد بازم تنهام و کسی رو ندارم باهاش باشم چون همه رفیقام افتادن.خب عقدو تعریف کنم.از صبح ساعت هشت رفتم پیش افسانه و کمکش کردم.میخواست موهاشو صاف کنه که حدود دو ساعت و نیم طول کشید که بینش خندیدیم و مسخره بازی در اوردیم به خاطر همین طول کشید.خلاصه سعید هم زیادی خوشگل کرده بود.رفتیم محضر و انقدری افسانه خوشحال بود که دیگه زبونی به خودش گفتم که واقعا آروم شدم وقتی لبخنداشو دیدم.خلاصه اون روز هم خیلی خوب بود و اتفاق خاصی تو این هفته نیفتاد.نمیدونم شاید تا یکشنبه بیشتر نرم مدرسه و بقیش رو بشینم تو خونه تا سیزدهم فیلم ببینم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 9 اسفند 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
عنوان بهتر گیر نیوردم بزارم برای این پست.از همون بیست و یکم بهمن که پست گذاشتم تا الان که نهم اسفند ساعت ده دقیقه مونده به ده شبه اتفاق خاصی نیفتاده.فقط اینکه برای بار آخر تصمیم گرفتم رشتمو فنی بزنم و خانم باقرزاده هم که اومد سر فناوری بچه ها رو گروه بندی کنه رفتم قاطی بچه های فنی شدم.با بچه ها کلا رشتمونو دسته جمعی خدمات زدیم که با هم باشیم و خوشبختانه با هیچ کدوم از بچه های مد فکر کنم همکلاس نمیشم سال بعد.دلم میخاد چهار سال خوبی داشته باشم.خانم لطیفی یکشنبه امتحان ریاضیای زیبامونو داد و ننه بابای پونزده نفرو خواست که بیان مدرسه و من جزو اون پونزده نفر لنتی بودم :/ هیچی دیگه رفتم پیشش گفتم خانم فلن نمیتونه بیاد و اونم درک کرد گفت باشه ولی حتما خودت بعدا بیا دم دفتر با هم حرف بزنیم :) سه شنبه تولد ساینا بود و خیلی بهمون خوش گذشت.وارد کلاس که شدم دیدم تینا گیتارشو اورده و ذوق کردم.همین که وارد شدم محدثه پنج شیش تا بادکنک انداخت تو دستم گفت باد کنننن باد کننننن.بادکنکا رو باد کردم و تقریبا نصف بادکنکایی که با هم باد کرده بودیم رفت رو شمع و ترکیدن.بعد یکم تینا خوند و بعدشم آیسان اومد گیتار تینا رو گرفت مثل همیشه آهنگ خوند.اگه بدونین چه صدای خوبی داره.هیچی دیگه من و شقایقم مات و مهبوت مونده بودیم که صدای ما در مقابل این پشم متکا هم نیست |: طاهرپور نصف زنگ نیومد سر کلاس و وقتی که اومد یه درس کامل داد و بعد از اون بچه ها اجازه گرفتن که بقیه تولد رو بریم و محدثه رفت شلوار کردی پاش کرد جلو معلم بزن برقص کردیم.هیچی دیگه معلم بدبخت نمیدونست چی بگه نشسته بود داشت نگاه میکرد میخندید.امروز هم مثل سه شنبه بود و تقریبا آزاد بودیم.کتاب فارسیم مونده بود دست بچه ها و هیچی نخونده بودم به خاطر همین همه چی رو از جلوییم نوشتم |: معلم فارسی هم که خوشبختانه عین خیالش نیست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 بهمن 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
این مدت که نبودم خوب میگذشت(منظورم بیرون مدرسس :/)برا اولین بار دیروز امیر رو دیدم و خیلی خرکیف شدم -_-با ننه رفتیم پارادیزو.حدودا ده دقه به هفت بود که ما رسیدیم. و امیر هفت میومد.نه مهدیس رسیده بود نه فائزه.بعد رفتیم نشستیم زنگ زدم مهدیس گفتم کجایی بعدشم فهمیدم تو ترافیک مونده بود دیر کرده بود.حدودا ساعت هفت و بیست دقه بود که مهدیس رسید و یه چند دقه بعدش فائزه رسید.دیگه ما نشستیم و دیب زمینی و سس و سبزیجات گرفتیم با مهدیس :| بعد فائزه هم از اون ساندویچه که چن روز پیش پیج پارادیزو گذاشته بود گرفت.هیچی دیگه ساعت هفت و چهل دقیقه بود که امیر وارد رستوران شد و یه سلام کردیم بهش اونم تند تند سلام کرد بعد مستقیم رفت نشست پشت یه میز که حس کردم فامیلاش بودن :/بعد چند دقیقه که امیر نشست منو مهدیس و فائزه پاشدیم رفتیم دم دستشویی.حنانه هم تازه رسیده بود اونم باهامون بود.بعد فائزه رو فرستادیم دستشویی از دستشویی عکس بگیره هیچی دیگه یهو رو برگردوندم دیدم مصطفی جلومههههه.طوری که انگار دستشویی داشت رو کرد به من گفت کسی توعه.منم یاد مبینا افتاده بودم خودمو نیشگون میگرفتم قهقهه نزنم با مهدیس گفتم بله آقای جوهری.بعد دیگه امیر پاشد و من و حنانه مهدیس راهمونو کج کردیم سمت میز و دونه دونه به امیر سلام کردیم نگاهمون کرد جواب داد.بعد دیگه رفتیم نشستیم و دو نفر فداکار پاشدن برن عکس بگیرن با امیر دیگه کم کم همه پاشدن برن عکس بگیرن.هیچی دیگه بچه ها عکس گرفتن.مهدیس تیشرتشو به امیر نشون داد امیر گفت وای چه خوبه و اینا.بعد دیگه به مصطفی هم نشون داد مصطفی گفت ای جانم سامانم گفت عزیزم.بعد من فقط مونده بودم.همونطور که بچه ها داشتن از امیر امضا میگرفتن حنانه امیرو صدا زد گف آقای آرمان مائده میخاد بیاد عکس بگیره میترسه روش نمیشه.بعد اشاره کرد بهم گفت بیا اینجا.ترس نداره که.خیلی صحنه بدی بود.قلبم داشت تند تند میزد دستام میلرزیدنننن.بعد دیگه بچه ها هلم دادن سمت امیر گفتم منه مظلوم هلم ندین دیگع.بعد امیر خندید گوشی رو گرفت و عکس گرفت.حالا اومدم دفترچه رو بهش بدم موندم اول گوشی رو بگیرم بعد دفترچه رو بدم یا دفترچه رو اول بدم بعد گوشی رو بگیرم.خود امیرم هنگ کرده بود که تهش برگشت گفت:اینو بگیر،بعد دفترچه رو بده من.لحنشم خیلی باحال بود.بعد دفترچه رو گرفت خودکارمم دادم دستش گفت اسمت چیه گفتم مائده.گفت مائده؟گفتم بله مائده.بعد دیگه گفتم اون شبم اومدیما ندیدیمتون ولی.گفت آره شلوغ شد نتونستیم با همتون عکس بگیریم.بعد دیگه خودکارم موند دست امیر یه ربع داشت با اون خودکار امضا میکرددددد.دیگه خودکارو گرفتم گرم شده بود انقد دست امیر بود.بعد دیگه میخاستم برا دنیا امضا بگیرم گفتم آقای آرمان یه دونه هم به اسم دنیا لطفا.بعد حنانه برگشت گفت آقای آرمان من پنج شیش تا امضا دارم برام میگیرید؟امیر گفت خب من الان امضا رو بگیرم یا بدم.هیچی دیگه اون لحظه بود که پاچیدیم از خنده.بعد دیگه رفتیم نشستیم و امیر بازم حمله کرد سمت اون میزه که از اول رفته بود.بعد مامان اومد و میخاستیم بریم رفت سمت امیر داشت حرف میزد باهاش که گفتش آقای آرمان بچه ها ما رو کشتن امیر رو کرد سمت من گفت ای بابا مامانتو اذیت نکن دیگه میگم آقای آرمان اذیتش نمیکنممم.میگه چرا اذیتش میکنی داره میگه میکشیش.هیچی دیگه داشتن با هم حرف میزدن و اینا.بعد دیگه رفتم بچه ها رو بغل کردم.داشتم میرفتم بیرون گفتم آقای آرمان نشنید دوباره انگاری که سر زمین گوجه باشم بلندتر صداش کردم آقای آرمان بعد سرشو بلند کرد گفت جونم.دست تکون دادم و اونم برام دست تکون داد.هیچی دیگه اومدم بیرون از خوشحالی جیغ زدم و بعد از اینکه با ماشین امیر عکس گرفتم رفتیم خونه.خب دیگه این فقط اعلام حضورم بود و خواستم یکی از خاطراتمو اعلام کنم :|خادافظ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 8 دی 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
هفته نسبتا خوبی رو گذروندیم.امتحانا زیادی سبک بود و بعد از امتحانا سان میومد خونه سیزدع دلیل برای اینکه رو میدیدیم.خونه هم خالی بود نیازی به سانسور کردن صحنه ها نبود.بعد ع امتحانا بیشتر میمونیم تو مدرسه که ملیکا و زهرا امتحان بدن دسته جمعی برگردیم خونه.شقایق اینا میمونن مدرسه حنانه هم میمونه آهنگ میخونیم.بعدشم ک میرن کرمم میگیره میرم کوچه مدرسه رو دور میزنم از اون یکی کوچه دوباره میرم تو مدرسه.مراقبا خوب بودن تا حالا گیر ندادن سر امتحان :| ی روزش ک خانم لطیفی مراقبمون بود.سر امتحان قران.این هفته همون مانتو سفیدع با مقنعه مشکیه ک پارسال براش ضعف میرفتمو پوشیده بود :") سه شنبه هم که باز زلزله اومد :| اینجا رو چهارشنبه تعطیل کردن و امتحان املامون پرید.فعلا معلوم نیست کی بیفته تاریخش.فردا هم امتحان ریاضی داریمو خب تقریبا کم خوندم :|



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 24 آذر 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلااام.این هفته هفته خوبی نبود :/ ولی تولد تی یکم سرحالمان آورد
این هفته فاینال داشتیم.تصمیم گرفتیم یکشنبه با ساناز نریم سر کلاس ولی رفتیم و به غلط کردن افتادیم
زرت و زورت امتحان داشتیم.چهارشنبه تولد تی بود و امت ریاضی داشتیم ولی خا ساناز مدرسه نرفت و برنامشون خیلی سبک بود
هیچی دیگع بعد مدرسه با آرامش بدون استرس فاینال و بدون استرس از هیچ امتحانی رفتیم خونشون و عکس گرفتیم و وقتی اومدم خونه گذاشتم اینستا و بعد اون رفتیم خونه مامانی اینا که بهم مصلن بافتنی یاد بدع :/
بعد دیگع آخراش بودیم که محیا اینا اومدن خونه مامانی و با محیا نشستیم بازی کردیم که تهش تصمیم گرفتیم شام بمونیم اونجا و مامان زنگ زد که خاله اینام بیان.
هیچی دیگع با محیا جر دادیم و آهنگ خوندیم.امروزم به گفته خودش نشستم براش اینستا زدم :/
بعد دیگع تا امروز اتفاق خاصی نیفتاد و این هفته هم انقدر امتحان داریم له میشیم
برا تولد کاپی هم قراره با ساناز برا اولین بار کیک درست کنیم :/




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 17 آذر 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
من زنده ام 
آیا شما زنده اید؟
آیا به نزدیک شدن به امتحانات ترم اول لذت میبرید؟
کم کم دلم میخواد جیغ بزنم بگم:تابستووووون کجایییییییی
حالا تابستونم نیومد اشکال نداره ولی تعطیلات عیدو میخوام :/
خب تو این مدت که مرده بودم نمیومدم ی پست بزارم خیلی کارا کردم.مریمو رفتم دیدم :") مدرسه فک کنم برا بار اول و آخر اردو برد :") رفتیم با ساناز لباس ست خریدیم دهن فروشنده ها رو سرویس کردیم :")نینی خانم مهدوی به دنیا عومد اسمشو گذاشتن امیرمهدی :")برا اولین بار تو کانون با بهاره و ساناز دیر رفتیم سر کلاس :") سعید حدود یه هفته خونه ما بود بیشتر به جا اینکه درس بخونم باهاش بازی میکردم :") کلا خیلی زندگی خوبی بود این دو سه هفته :")
میام ایشالا از هفته بعد درست حسابی خاطره مینویسم فلن معلما امتحانا رو شروع کردن دارم له میشم :/
تو تلگرام بیشتر میام
عایدی: @m8263_TS
اینستاعم بیاین فالو کنین بک میدم :"/ 
اینستا: maedehdehnavi13

گودبای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 26 آبان 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خیلی راحت دو ماه از مد گذشتولی داریم به امتحانای دی نزدیک میشیم و این هفته فک کنم کارنامه ماهانه بدم و میدونم زیاد اوکی نیست ریاضیمخب بماند.هفته سومو حال نداشتم بنویسم اومدم بنویسم دیدم نتم تموم شده ولی خو الان تعریفش میکنم به همراه هفته سوم.خب ما هفته سوم حال کردیم.معلم هنرمون شنبه نیومده بود و با شقایق عالبومو جر دادیم و موزیک ویدیو درست کردیم برا خودمون.سه شنبه هم معلم اجتماعی نیومده بود.مهدیه اورده بود منظومه شمسیه رو ولی خو معلمه نیومده بود و منو شقایق و معصومه و حنانه نشستیم آهنگ خوندیم تینا هم میومد وسطش پارازیت مینداخت پیرهن صورتی میخوند تهش همه با هم دسته جمعه پیرهن صورتی خوندیم.بعد ک اومدم خونه پاشدم رفتم با ساناز یکم عکس بگیرم و مامان نگفته بود که بالکن رو شسته من همینطور که با ساناز وارد خونه شدم رفتم تو بالکن دوییدم و با کون خوردم زمین هیچی دیگع ساناز جر داد خودشو.بعد رفتم پالتومو گذاشتم رو بخاری خشک شع چنان شدت داشت رو مانتو سانازم ریخته بود آب بعد دیگه گذاشتیم اونم خشک شع صحنه بدی بودبعد دیگه پنجشنبه هم خانم مهدوی نذری داشت از صبح اونجا بودیم و مثلا داشتم کمک میکردم در حالی که داشتم تو تلگرام ول میچرخیدم و با سعید عکس میگرفتماومدم خونه شمردم دیدم فقط 27 تا عکس با این فریم عینکه که گندشو در اوردم با سعید گرفتم و مامانم نصفشو پاک کرده بود نصفشو فرستاد براماومدم خونه دیدم شقایق اومده تلگرام و تا شب کلی با هم حرف زدیم و شب یهو دیدیم آلبوم اومد و صبا یهو عند گیم رو فرستاد جیپی.منم همونجا فرستادم پیوی شقایق و فک کرد ایسگاعه ولی دان کردیم و دیدیم ایسگا نبودیم و حالا بماند که فیک سوییفتی بازی در اوردیم و آلبومو زودتر از وقت انتشار دانلود کردیم برسیم.هیچی دیگه منو شقایق نمیدونستیم چیکار کنیم فقط سرمونو میکوبوندیم به کیبورد.دیگه شقایقو اد کردم پاندافممون و اونم با بچه ها نشست جر داد.حالا ساناز بدبختم پنج دقه بعد آنلاین شد گفت چی شدع پروفت چرا میگه ریپوتیشن اومده آلبومو فرستادم بعد ویس داد و مریم هم دراز کشیده بود جلو من و یهو ویس سانازو باز کردم جیغ کشید چنان این مریم بدبختم پرید بالا اصن هنوز که هنوزه دارم میخندمحالا جالب اینجاس میگه چه خبرته مگه تیلور آلبوم لیک کرده اینجوری داد میزنین گفتم عاره دقیقن.ریپوتیشن لیک شد شنبه این هفته که معلم هنر اومده بود و گفت که کربلا بوده.طبق معمول من و مهشید مونده بودیم تو بافتنی و نمیدونستیم چیکارش باید کنیم و همینجوری هم گذشت و بازم یاد نگرفتیم.خلاصع من و شقایق هم افتادیم رو دیلیکیت ولش نمیکنیم تر و تررر میخونیم.چارشنبه مامان شقایق اومد مد داداشش انقد باحالههههه.چار سالشه.بعد دیگه پنجشنبه جمعمم با چت کردن با شقایق و پاندافممون و اون یکی گروهمون گذشت و فردا هم باورم نمیشه باید برم مدرسه و هنوز هیچ کودوم از کارامو نکردم :| 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 12 آبان 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
هفته خوبی بود!خیلی زود میگذره.باورم نمیشه از آبان دو هفته گذشت.شنبه زنگ اول هنر داشتیم و خانم ملامحمدی بهمون بافتنی یاد داد البته فقط سر انداختن رو یاد گرفتم.شیشم هم داشتیم ولی من بازم سر انداختن بلد بودم.برا فردا هم باید ده رج ببریم نمیدونم چیکارش کنم.دفاعی هم برداشت بهمون از ته کتاب درس داد به مناسبت هفته پدافند غیر عامل  که اصن نفهمیدم چی هست :/.یکشنبه امتحان علوم داشتیم و خوب دادم.پیام هم امتحان گرفت ولی خداروشکر درس آخر جزو سوالاش نبود ولی قرار شد چهار رو یکشنبه بپرسه.زنگ ورزش دوشنبه خیلی خوش گذشت و خوب بود ولی خانم سیاه پوش مهدیه و شقایق رو گرفته بود دیگه نشد بیان پیش ما.خلاصه وسطی که بازی کردیم با صبا داشتیم تو حیاط راه میرفتیم و نشستیم کنار الیسا و غزاله اینا حرف زدیم.زنگ آخر تک زنگ اجتماعی و علوم بود ولی هیچی نخونده بودیم برای علوم و دعا میکردیم خانم طاهرخانی نیاد و به جاش خانم طاهرپور بیاد.هیچی دیگه خانم طاهرپور اومد و همه جیغشون از خوشحالی رفت هوا که معلم بیچاره نیم ساعت تو شوک بود گفت چرا این شکلی میکنین ترسیدم.چهارشنبه زنگ اول عربیمون پرید رفت رو هوا.بردنمون نماز خونه یه سرهنگه رو اوردن درباره فضای مجازی و اینا صحبت کرد.خانم سیاه پوشم که میگفت برای دفاعی بنویسین حرفاشو ازتون میخوام :| هیچی دیگع ما هم خلاصه نویسی کردیم.حالا سرهنگه برگشته میگه چرا عدد سیزده میگن نحسه؟جلوی من معصومه بود جلوی معصومه هم مهدیه و مهشید بودن بعد شقایق بود.شقایق برگشت پشت بهم یه نگاه کرد بعد برگشتم گفتم نظرت چیه بریم سخنرانی کنیم؟ هیچی دیگه سرهنگه هم پسره خوبی بود برگشت گفت همه اینا خرافاته و اینا :/ پنجشنبه پاشدیم رفتیم خونه مهدیه اینا که منظومه شمسی درست کنیم.خوب شد خداروشکر.این عکس پایینیه هم شاهکارمونه


از ساعت چهار و نیم تا هشت مشغول این بودیم و پکیدیم.من بودم و مهدیه و عاطفه و آجیش.گفتیم یه عکس بگیریم با مهدیه بفرستیم برا مهشید که خیلی پرسپولیس میدوسته.این عکس پایینیه رو گرفتیم



خلاصه روز خیلی خوبی رو گذروندیم و خیلی بهمون خوش گذشت.امروزم ک هیچ کار نکردم و صبح فقط رفتم گزینه دو آزمون دادم و متاسفانه نادی رو نتونستم پیدا کنم تو اون شلوغی :/بعد از اونم یه سر رفتم سر قبر مامانی و بابایی و مبینا و برگشتم خونه آهنگ جدیده تیلور رو دان کردم.خیلی باحالع.اسمش Call it what you want.حتی از لوک وات یو مید می دو هم باحال ترع.
اینم از این هفته که خیلی زود تموم شد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 5 آبان 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سلام.این هفته هم مثل هفته های دیگه خیلی خوب گذشت.یکشنبه خانم لطیفی ازمون امتحان پنج نمره ای گرفت.دوشنبه مامان بابا اومدن مدرسه و خداروشکر وضعیت وخیم نبود اوکی بود وضعم.مامان داشت با خانم لطیفی حرف میزد حالا معین مسخره بازیش گرفته بود میگف عع این خانم لطیفیه انقد دوسش داری؟ :/ حالا نمیدونم خانم لطیفی فهمید یا نه ولی هی کرم میریخت.زنگ آخر خانم طاهرخانی قرار بود امتحان بگیرع ولی نگرفت.زنگ ورزشمون خیلی خوب بود و با بچه ها وسطی بازی کردیم.فاطمه به محدثه گفت پاس بدع بعد محدثه چنان از اونور زمین پاس داد هیچی دیگع توپ رفت از حیاط مدرسه بیرون.سه شنبه زنگ مطالعات یه سیدی برده بودم بعد ندیده بودم چیه هیچی دیگه به مهدیه گفتم یهو وسطش تبلیغ شرت نیاد آبروم برع :/ ولی خوشبختانه به خوبی و خوشی گذشت معلمه هم گفت خیلی خوب بود نمره خوبی گذاشت.چارشنبه هم مهدیه اومد بهمون سر زنگ فارسی بیسکوییت تعارف کرد بعد حالا هفت نفر حواسمون نیست وسط زنگه معلم داره درس میده خیلی راحت خوردیم تازه معلمو دیدیم پاچیدیم از خنده.مهشید برداشت بیسکوعیتو چنان کرد تو حلقومش دیگه هممون داشتیم خفه میشدیم.دیروز پاشدیم رفتیم خونه مامانی با معین مامان و بابا میخواستن برن تهران.دیگه زندایی محیا هم اورد از صبح تا ساعت هفت با هم بازی میکردیم نقاشی میکشیدیم.خلاصع هفته خیلی خوبی بود



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 64 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



تاریخ تولد وب: 10 خرداد 1390

مدیر وبلاگ : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد بنر محک