دفتر خاطرات من :)
جمعه 14 مهر 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
این هفته هفته خوبی بود.شنبه یکشنبه تعطیل بودیم برای تاسوعا عاشورا.روز تاسوعا اولش رفتیم خونه دوست مامان که روضه داشت و اونجا تا ساعت یازده بودیم.میخواستیم دیروزش ساعت چهار بریم کمکش ولی مامان یادش رفت.بعدش رفتیم خونه زندایی مامانم.هر سال تاسوعا اونجا مراسم هست.دیگه رفتیم و اول با پسردایی های مامانم که جلو وایستاده بودن سلام کردیم.یکیشون نمیدونم چراع انقد شبی زینع.بعد با دخترخاله مامانم و پسرخالش و دوستش سلام کردیم و نشستیم.پسرخالش بهم از بچگی میگه پنبه.حدود یه ماه دیگه بچش به دنیا میاد.خانومشو دوست دارم خیلی بامزس.رفتیم تو خونه و ناهارمونو خوردیم.پسردایی کوچیکه مامانم دویید بغلم و سلام کرد.کلاس اولع.بعدش یه عالمه با فامیلا نشستیم حرف زدیم.ساعت سه هم خونه خانم مهدوی روضه بود و رفتیم اونجا.حدود نیم ساعتی موندم تو حیاط و با سعید بازی کردم.خانم مهدوی رو پنج دقیقه دیدم و باهاش حرفیدم.بقیه تاسوعا هم مشغول درس خوندن شدم.عاشورا هم جای خاصی نرفتیم و بیشتر وقتمو به حرف زدن با بچه های پاندافم گذروندم.البته نصف بچه ها نبودن.بیشتر میکاییل و صبا و ماندانا و امید و کیمیا و دوتا ساراها تو گروه بودن.خلاصه روز دوشنبه زنگ اول ریاضی داشتیم و خانم لطیفی اول تمرینای هفته پیش رو چک کرد و بعدش درس داد.البته خیلی کم درس داد و تا اومد ادامه درس رو بده زنگ خورد.البته ازمون امتحان ده نمره ای گرفت مثل همیشه.خیلی خوب دادم.هفت تا سوال بود ولی خب سوال آخر رو مطمئنم غلط نوشتم.بقیه رو شک ندارم درستع.زنگ دوم هم که ورزش بود بیشترش با آهنگ خوندن با شقایق صرف شد(یادم رف شقایقو معرفی کنم.سوییفتیه که تازه تو کلاس پیداش کردم)زنگ سوم هم اجتماعی مثل همیشه درس داد و تا مرز حالت تهوع رفتیم.معلم اوکیه میشه باهاش سر کرد ولی خا نمد چرا وسط درسش خوابمون میگیره.سه شنبه ها هم مثل همیشه زنگ اول مطالعات داشتیم و از چند نفر داوطبی پرسید بعدشم دونفرو صدا زد ازشون پرسید.تقریبا اسم همه بچه ها رو یاد گرفتم.یه سه چهار نفری موندن که اسمشونو یادم میره.بچه های خوبین کلاس رو خیلی دوست دارم.زنگ دوم فناوری داشتیم و مثل جلسه قبل خانم باقرزاده با الگوریتم دهنمونو سرویس کرد.زنگ سوم عربی داشتیم با خانم قدسی.کل زنگ رو مشغول چک کردن تکالیف عربی بچه ها بود.اوکی بود عربی من.یه مثبت داد و اون یکی هم یه مثبت گذاشت که پایینش یه منفیه.نمیدونم علامتش چیع ولی خو بچه ها میگن خوبه.چهارشنبه هم مثل روزای عادی گذشت و زیادی روز خوبی نبود برام.چهارشنبه اولین بارونی بود که تو مهرماه میبارید و به خاطر همین دلم برای یه چیزایی خیلی تنگ شده بود!ولی خب با حرفای شقایق آروم شدم.شقایقو میفهمم مثل خودمع!پنجشنبه از حدودای ساعت پنج یا پنج و نیم رفتم تولد ساناز.من بودم و فاطمه و بیتا.کلا چهار نفر بودیم و تو فکر کنم یه ساعت خودمونو پکوندیم و تولد گرفتیم.بعدشم مهمون داشتن ساناز اینا و کل فامیلای ما و اونا از راه رسیدن.شب خوبی بود و خوب گذروندمش.جمعه که همین امروز باشه کار خاصی نکردم و بیشتر به درسام رسیدم و تو تلگرام ول بودم.و حالا دوهفته از مدرسه گذشتع.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 20 مهر 1396 02:59 ب.ظ
من حتی با یه اهنگ هم دلم برای دوستایی كه باهاشون قهر كرده بودم هم تنگ میشه
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ عا همون بهتر باهاشون قهر کردی.من چی بگم ک نمیتونم هیچ وقت ببینمشون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



تاریخ تولد وب: 10 خرداد 1390

مدیر وبلاگ : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد بنر محک