تبلیغات
دفتر خاطرات من :) - هفته آخر مدرسه
دفتر خاطرات من :)
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خب هفته آخرم تموم شد.همین دیروز بودا :/ شقایق همین دیروز اومد گفت تو سوعیفتیعی؟همین دیروز بود که با مهشید دوست شدیم تینا اومد تو کلاسمون،عاطفه هی مزخرف میگفت منم بدبختو اذیت میکردم.هعی زود گذشت همش :/
دیروز که روز آخر بود با ملیکا خیلی زود رسیدیم مدرسه و ساغرم که طبق روال این دو هفته به هوای آبله مرغون نیومد مدرسه.هیچی دیگه تصمیم گرفتیم تا سر پارک شهدا با ملیکا بریم و رفتیم اونجا رو ی دور زدیم و برگشتیم مدرسه.ولی خب مدرسه بازم خلوت بود :| خلاصه اینکه مهدیه چند دقه بعدش اومد.رفتیم پیش مهشید اینا و دیدیم اونا هم همشون کامل اومدن مدرسه پس احتمال داره خانم لطیفی امتحان ریاضی رو بگیره :| هیچی دیگه رفتیم سر صف و خانم رجبلو اومد که بچه ها رو بشماره ببینه چند نفر اومدن.گفت کلاس 9/2 هر کی اومده دستش بالا.یهو یه صف دراز دستشونو گرفتن بالا خانم رجبلو خندش گرف.همهههه کلاسا خیلی کم اومده بودن.طوری که کلاس 9/3 فقط پنج نفر از بچه هاش اومده بودن.خلاصه اینکه حجوم بردیم تو کلاسمون و شروع کردیم بزن برقص.محدثه میخوند و مینا مثل همیشه میزد رو میز ما هم خودمونو پاره کرده بودیم.هیچی دیگه مهلا لم داده بود رو من محدثه اومد یه سوسک پلاستیکی انداخته بود تو جیبش.از اینا که حرکت میکنه.یهو تو جیب مهلا لرزید اونم جیغ زد ما پاچیده بودیم از خنده.بعد از چند دقیقه خانم لطیفی اومد سر کلاس.انقدم پکر بودا.خلاصه اینکه برای اولین بار روز آخر کلاس گفت که تمرین حل کنیم.خودشم دپرس نشسته بود تینا فقط اومد تمرینا رو حل کرد توضیح داد.بعد حالا نگو مهلا گوشی اورده بود.گوشی رو در اورده بود داشت از تینا فیلم میگرفت که من و مهدیه یهو برگشتیم با دیدن گوشی همزمان با صبا و شقایق زدیم زیر خنده.خانم لطیفی هم سرشو گرف بالا گف الان به چی میخندین.مهلا هم گف هیچی خانم شما راحت باشین.وسط زنگ بود که خانم لطیفی وسایلشو جم کرد بره.انقد دپرس شدم اون صحنه رو دیدم :/ جلسه آخر :/ اون شکلی :/ اصن ینی ضدحال محض بود.بعد از اون رفتم پایین ولی خب اومدم بالا بچه ها داشتن میرقصیدن دیگه اون لحظه یادم رفت و فکرمو دادم به بچه ها.با شقایق و حنانه اون صدای مزخرف و انگشتامونو انجام میدادیم و مهلا هم همینجوری فیلم میگرفتخانم طاهرخانی هم اومد تو کلاس بعد نمیدونم چیا گفت و خداحافظی کرد رفت.جلسه داشتیم برای هدایت تحصیلی و مامانا آروم آروم اومدن مدرسه و به ما هم گفته بودن بریم طبقه چهارم ینی همون نمازخونه.هیچی دیگه یه ردیفی با همه بچه ها نشستیم مامانم ک نشسته بود جلو پیش ی خانومه که به شدت بچه مزخرف و لوسی داره.نمیومد پیش ما بشینه ک :/ همه مامانا نشستن اونجا این رفته قششششنگ نشسته پیش کسی که از بچش بدم میاد :/ هیچی دیگه جلسه هم که تموم شد اومدیم پایین و خانم رجبلو اجازه میداد هر کی مامانش بود میرفت باهاش.خلاصه اینکه قرار بود همون خانومه که پیش مامان نشسته بود بیاد خونه پایینی مهدیه اینا که قرار بود اجاره بدنو ببینه.من و مهدیه هم مث گاو دوییدیم بالا مهدیه گوشیشو برداشت و شروع کردیم عکس گرفتن.با لباس مدرسه...شلوارای گشاد....قیافه های مزخرف....ولی خب خیلی خوب بود.همینا بود تقریبا.فکر کنم همه چیو گفتم.عالی بود روز آخر و خیلی خیلی دوسش داشتمممم.از سه شنبه امتحانا شروع میشه و اولیش قرعانه.سال بعد از همه بچه ها جدا میشم و با مهلا فقط تو یه مدرسه میفتیم :/مهدیه و مهشید دارن میرن انسانی،عاطفه و شقایق و صبا و تینا دارن میرن تجربی،من و مهلاییم که فقط داریم میریم فنی.مهلا میخاد گرافیک بخونه و منم که حسابداری.ولی خب مثلا قول دادیم قرار بزاریم تابستون همدیگرو ببینیم :/(تهش هیچ ...نمیخوریم :///)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



تاریخ تولد وب: 10 خرداد 1390

مدیر وبلاگ : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد بنر محک