تبلیغات
دفتر خاطرات من :) - خاطرهـــــــــــ
دفتر خاطرات من :)
چهارشنبه 13 بهمن 1395 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
خب من اومدم خاطرات امروزمو بنویسم.امروز زنگ اول رفتیم تو کلاس با مهدیه.بعد به دلایلی نیومد خانم میرهادیان رو ببینه.بعد خانم میرهادیان زنگ اول با کلاس نه دو دارع.ما هم با نه دو یه چند هفته هست جا به جا شدیم.اومد دم کلاس گفتم خانم با نه دو جا به جا شدیم.حالا ما هم طبقه چهارم بودیم.بعد عاه کشید رف بالا.بعدشم خانم لطیفی اومد بالا بهش سلام کردم.بعد رفتم تو کلاس چند دقیقه بعد خانم حسینی دبیر ادبیاتمون اومد کلاس.زنگ که خورد رفتم بالا برا نماز بعد وایستادم.حالا صف دوم خانم میرهادیان رفت پیش خانم لطیفی نشست من داشتم میترکیدم از خنده.بعد خانم لطیفی گفت بچه ها اینجا هم جا هست.جایی که گفت کنار خودش بود.منم از خدا خواسته مثه الاغی که بهش یونجه داده باشن رفتم کنار خانم لطیفی وایستادم(ایندفه گفتم خر تیتاب داده رو تبدیل کنم به الاغ یونجه داده شده :|)حالا من موندم این دو شب بی خوابیام رو سیستم شنواییمم اثر گذاشته یا نه :| یه ذره فاصله بود بین منو خانم لطیفی بعد خانم لطیفی دو بار گفت بهم بیا اینور وایسا نشنیدم :/ بعد تازه دارم میگم ببخشید خانم چی گفتید؟نشنیدم.خندید گفت بیا اینور جا هست.بعد کنارش وایستادم.نمازم خوندیم اومدم بیرون مهدیه منتظرم بود.گفتم خانم میرهادیان هم تو نمازخونه بود.بلند گفت خب به درک.بعد نگو خانم لطیفی نزدیک ما وایستاده :/ دیگ داشت گندشو در میورد.بعد دیگه رفتیم تو کارگاه فناوری فناوری داشتیم.من رفتم از طبقه دوم کیفمو بیارم.داشتم میومدم پایین یه دفه رجبلو عربده زد گفت کجا؟منم پوکر فیس شدم گفتم خانم فناوری داریم بعد دارم میرم پایین تو کارگاه :/ بعد زنگ فناوری هم کنفرانس داشتم خوب دادم ولی معلمه گفت مطلب اضافه نداشتید و اینا :/ از 5 بهمون 4.25 داد :/ بعد زنگ که خورد با مهدیه پاشیدیم بیرون.اونم با خانم میرهادیان خوب شد حالا :/ بعد کارنامشو گرفت.مثه این بچه چهار ساله ها دوید سمت خانم میرهادیان خانم میرهادیان هم از دستشویی برگشته بود :| بعد گفت خانم کارنامهههههه :|بعد خانم میرهادیان گفت نمیبینم.گرفت دور تر بعد خانم میرهادیان گفت خوبه بعد ذوق کرد.زنگ تفریح دوم که تموم شد رفتیم طبقه دوم.یدفه صدای عر رجبلو اومد همه ریختن تو کلاساشون.بعد چند دقیقه منو مهدیه جرعت به خرج دادیم اومدیم بیرون من هوار زدم وضعیت سفید است.کلاس های خود را ترک نمایید.یه چند نفر اومدن بیرون.بعد خانم لطیفی اومد بالا.حالا سالن خالی بود بعد منو مهدیه مونده بودیم برا خانم لطیفی و خانم میرهادیان.خانم لطیفی چنان نگامون کرد(البته میدونست چرا تو سالن ولوعیم)ینی گفتم الان تو این نگاهش صد تا حرفه.با مهدیه جلو خودش ترکیدیم از خنده.زنگ آخر هم انشا داشتیم ولی بهمون دیکته گفت و یکم فارسی کار کردیم.زنگم خورد امروزم تموم شد.دیگ من برم.بابای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 14 بهمن 1395 05:08 ب.ظ
یکی از خز ترین کارای دنیا =|
عاشق یه معلم شدن =/
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ اوم :) شاید از نظر تو این شکلی باشه :)
به هر حال به سلیقت احترام میزارم چون هر کس یه نظری داره :)
پنجشنبه 14 بهمن 1395 04:46 ب.ظ
عجب ناظمی دارید
مثل این پارتی ها هستن یکی میریزه میگه مامورا اومدن
تو هم میگی مامورا رفتن
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ وایییییییییییی مردم از خنده
پنجشنبه 14 بهمن 1395 04:46 ب.ظ
عجب ناظمی دارید
مثل این پارتی ها هستن یکی میریزه میگه مامورا اومدن
تو هم میگی مامورا رفتن
پنجشنبه 14 بهمن 1395 04:46 ب.ظ
عجب ناظمی دارید
مثل این پارتی ها هستن یکی میریزه میگه مامورا اومدن
تو هم میگی مامورا رفتن
پنجشنبه 14 بهمن 1395 04:46 ب.ظ
عجب ناظمی دارید
مثل این پارتی ها هستن یکی میریزه میگه مامورا اومدن
تو هم میگی مامورا رفتن
پنجشنبه 14 بهمن 1395 04:46 ب.ظ
عجب ناظمی دارید
مثل این پارتی ها هستن یکی میریزه میگه مامورا اومدن
تو هم میگی مامورا رفتن
پنجشنبه 14 بهمن 1395 04:46 ب.ظ
عجب ناظمی دارید
مثل این پارتی ها هستن یکی میریزه میگه مامورا اومدن
تو هم میگی مامورا رفتن
پنجشنبه 14 بهمن 1395 02:54 ب.ظ
ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ
ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ .
ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ
ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ
ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ .
ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ
ﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ
ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻭ
ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ
ﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﯿﺮﺩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ
ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ
ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ .
ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ
ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ
ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ
ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ
ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ
ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ؛ﺍﺯﺁﺩﻣﻬﺎ؛ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ؛ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺩﻫﻴﻢ ﺑه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ .
ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﻛسی ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ
ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﻲ .....
گاهی برو...گاهی بمان....

گاهی گریه کن...گاهی بخند..

گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن...گاهی رها شو...

گاهی ببخش...گاهی یاد بگیر
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ عالی بود
پنجشنبه 14 بهمن 1395 07:49 ق.ظ
این تیکه دستشویی منو یاد خاطره انداخت منو چندتا از همکلاسی هام داشتیم قایم موشک بازی میکردیم بعد همکلاسیم باید دنبال یه نفر دیگه میگشت در دستشویی رو باز کرددید اونجا بدبخت اصلا قایم نشده اومد بیرون گفت یه در بزن دیگه ای بابا هعی فلان الان اون دوستم اومده کرج زندگی. مینماید
✿.. ℳάξÐξみ ..✿
چهارشنبه 13 بهمن 1395 11:53 ب.ظ
قرارنیست‌آدمیزاد‌همیشه‌خوب‌باشد!
همدیگر را‌درک‌کنید!
گاهی‌آدم‌بی‌دلیل‌بد‌است!
اینقدر روی‌این‌سوال‌پافشاری‌نکنید‌که
چراحالت‌بداست؟!
چرا‌امروز‌بی‌حوصله‌ای؟!
خب‌اگرخودش‌دلیل‌حال‌بداش‌را‌میدانست
که‌چاره‌ای‌پیدامی‌کرد!
بعضی‌حال‌ها‌را‌آدم‌نمیفهمد
چرایش‌را‌نمیداند
شایدبعدا‌بفهمد‌اما‌درحال‌حاضر
حوصله‌جواب‌دادن‌به‌هیچ‌سوالی‌راندارد!
به‌خدااگرکمی‌یکدیگر را‌درک‌کنیم
زمین‌جای‌قشنگتری‌برای‌زندگی‌می‌شود!

✿.. ℳάξÐξみ ..✿ عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



تاریخ تولد وب: 10 خرداد 1390

مدیر وبلاگ : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد بنر محک