امروز:

خاطره

صلعام.امروز هم اومدم دوباره خاطره بنویسم.اخرین جلسمون با خانم لطیفی بود.بیشتر از دیروز برامون خاطره تعریف کرد.اول که اومد از خونه تکونی گف.اشپزخونه رو ریخته بیرون یادم نی چی شده بود دستش زخم شده فقط یه لحظه گرفته زیر شیر آب.حالا میگه ساعت یک و بیست دقیقه بود من باید یک و نیم میومدم مدرسه نه غذا آمادس گشنمه همه جا بهم ریختس.سرشم درد میکرده وای انقد باحال حرف میزد که داشتم میترکیدم از خنده.هیچی دیگه تازه میرسه مدرسه یادش میفته عه دستش زخم شده به خاطر همین تو راه درد میکرده بعد دیگه  چی گفت...عاها.خانم لطیفی حوزه درس میخونه دیگه.برگشته میگه تابستون بود این استادای اونجا و کسایی که اونجا درس میخونن خیلی پیرن در حالی که اون از همشون جوون تره.بعد میگه یه روز یه مارمولک دیدم رو چادر این استادمون بعد گفتم الان به این که بگم سکته میکنه برگشته گفته خانم ببخشید بعد امان نداده زنه گفته چی شد جانم ببخشید تخته رو پاک کردم بعد خانم لطیفی هم برگشته میگه نه اصن بحث این نیست و اینا میگه میشه یه دقه چادرتونو بدید به من.بعد زنه میگه چی شده خاکیه ای وای بعد خانم لطیفی چادر رو میگیره میبره بیرون خودشم میگه از ترس داشتم سکته میکردم بعد برده این خدمتکار اونجا میگیره میتکونه بعد حالا میبره سر کلاس زنه اصرار میکنه خانم لطیفی بگه اون چی بوده رو چادرش بعد خانم لطیفی میگه مارمولک زنه رنگ و روش میپره.بعد حالا براش دست میزنن میگن چ کار خوبیع کردی عو عینا.به قول دختر خانم لطیفی برگشته بهش گفته پیرزنا برات دست زدن.حالاع استاده تا اخر زنگ داشته سکته میکرده.خانم لطیفی گفته اگه میخواین حالتون خوب نیس مطلب بخونم.بعد خانم لطیفی میگه حالا چی بخونم مطلبم همرام نبود.بعد دیگه مجبور شده همون حدیثی که اول ساعت استاده نوشته رو بخونه دوباره پیرزنا براش دست میزنن.ینی عاشق این خاطراتم به خدا.بعد حالا اخر زنگ بود یه نامه نوشتم دادم بهش.مامانم که امروز اومد خانم لطیفی شمارشو بم داد.گفتم که تبلت شهید شد شماره هام از دست رف.حالا مامانم جلو خانم لطیفی برگشته میگه این انقد گریه کرد منم مث پوکر فیس مونده بودم مجبوری بگی خو.بعد دیگه نامه رو گفتم بخونه یه جا تنها بود.امروزم برا نماز کنارش بودم.بعد دیگه بغلشم کردم.دلم براش خیلی تنگ میشه!حالا برا عید بهش پیام میدم تبریک میگم.وقت زیاد است :|خاب دیگه من برم.بابای


نوشته شده در : یکشنبه 22 اسفند 1395  توسط : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ .    نظرات() .

الینا
شنبه 5 فروردین 1396 01:37 ب.ظ
ممممممماااااررررررموووووولککککک؟؟؟؟؟
جججججججججججججیییییییییییییییییغغغغغغغ
پاسخ ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ :
Fatemeh
چهارشنبه 25 اسفند 1395 10:11 ب.ظ
واییییییی مارمولکه عالی بود
پاسخ ✿.. ℳάξÐξみ ..✿ : عام
Fatemeh
چهارشنبه 25 اسفند 1395 10:11 ب.ظ
واییییییی مارمولکه عالی بود
Fatemeh
چهارشنبه 25 اسفند 1395 10:11 ب.ظ
واییییییی مارمولکه عالی بود
Fatemeh
چهارشنبه 25 اسفند 1395 10:11 ب.ظ
واییییییی مارمولکه عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر