تبلیغات
دفتر خاطرات من :) - بازگشت
دفتر خاطرات من :)
پنجشنبه 10 فروردین 1396 :: نویسنده : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
سیلام بچه ها.من اومدم.این چند روز خیلی بهم خوش گذشت.بزارین به نوبت تعریف کنم خاطره هامو.دوشنبه ما مهمون داشدیم.خالم اینا و داییم اینا و مامان بزرگم اینا.مثل همیشه 13 نفر بودیم :> اول خالم اینا اوردن ساعت 4 پسرخاله هامو گذاشتن خونمون و خودشون رفتن ختم پسرعموی زنداییم.من و مامانم داشتیم برا اون روز کار میکردیم دیگه وقت نشد بریم.به جاش بابام رفته بود.بعد از اون حدودای ساعت پنج بود فکر کنم.داییم اینا اومدن.منم سریع رفتم سراغ دختر داییم.خیلی دوسش دارم دخترداییمو.بعد دیگه طبق معمول گف مائده باب اسفنجی میخوام.پنج سالشه.منم دیگه باب اسفنجی براش گذاشتمو دید.بعد هم که داییم ماشینو پارک کرد اومد پایین.داییمم خیلی باحاله دوسش دارم.بعد دیگه مامان بزرگمو بابابزرگم اومدن.خیلی خوب بود اون شب.بعد اون شب که مهمونا حدودای ساعت یازده رفتن من ساعت یازده و نیم خوابیدم و ساعت دو نصفه شب با صدای عن عنو دخترعموم پاشدم :| قرار بود بریم شمال اونا هم ساعت یک و نیم خونه ما بودن.خیلی زود راه افتادیم خیر سرمون میخواستیم زود برسیم و بیشتر بمونیم.هیچی دیگه ما راه افتادیم و حدودای ساعت چهار ظهر بود که رسیدیم بهشهر.ملیسا نشسته بود تو ماشین ما بعد ملینا هم پیش مامان خودش بود.(دوقلوهای دخترعموم).ملینا یه خورده بامزه تره تا ملینا ولی تا الان فقط یه بار موفق شدم درست از هم تشخیصشون بدم :| بعد دیگه ما رسیدیم بهشهر و تا شیش کل ملت گرفتن خوابیدن منه بدبخت خوابم نمیبرد رفتم تلگرام :|بعدش پاشدم رفتم حیاط یه چند تا سلفی بگیرم عالی بود نور حیاطشون برا سلفی.(البته ما رفته بودیم خونه یکی از دوستای دخترعموم)بعد دیگه عکسامم عالی شد تو اتاق خودم انقد نور کمه اصن نمیشه عکس گرف :/ بعد داداشمم بیدار شد یه عکس باهاش گرفتم گذاشتم استوری اینستا. دخترعموم که از خواب که پاشد با هم رفتیم بهشهر رو بگردیم ببینیم لوکیشن شکوه یک زندگی رو پیدا میکنیم یا نه.انقد تو دلم ذوق داشتم میخوام بیتا رو ببینم.خلاصه ما از ساعت شیش و نیم تا ساعت حدودای یه ربع نه داشتیم بهشهر رو میگشتیم که تهشم به هیچ جایی ختم نشد و عن شدیم و برگشتیم خونه : | بعد دیگه بعد از اون شام خوردیم و من حدود نیم ساعت با ملیسا ملینا تو حیاط بازی میکردم.خلاصه گرفتیم کپیدیم.فردا صبح شد و قرار شد بریم پیاده روی.من و دخترعموم و ملینا با هم بودیم و بابام و ملیسا و شوهر دخترعموم و داداشم و مامانم با هم بودن.خلاصه ما قرار گذاشتیم دم یه کوه با هم باشیم دو دسته شدیم و پخش شدیم :| خلاصه من و دخترعموم همینجوری میرفتیم و اصلا هم حواسمون نبود از یه کوه عن رفتیم بالا.حالا دخترعموم میگه مائده یه لحظه وایسا.پوکر فیس به هم دیگه نگاه کردیم کلی هم وسیله همراهمون بود.گفت چجوری ما از اینجا اومدیم پایین.حالا یه بچه کوچیک همراهمون بود.ملینا رو داد دست من خودش رفت ببینه میشه بیایم پایین یا نه نمیشد.اصن افتضاح بود.مونده بودیم ملینا رو چیکار کنیم.هیچی دیگه دخترعموم گفت بیخیال وسایل با اینا که نمیتونیم بریم پایین.هر چی وسیله همراهمون بود پرت کردیم پایین.من میگم زنگ بزنیم آتش نشانی دخترعموم میگه آخه زنگ بزنیم بگیم کجاییم.آتش نشانی هم یه آدرس میخواد خب =| بعد هیچی دیگه راهی جز با کون سر خوردن نداشتیم :| من نشستم جلو ملینا رو پای دخترعموم بود و دخترعموم پشت.گفت برو من هواتو دارم.حالا من نمیدونستم تو این شرایط بحرانی بخندم یا گریه کنم.داشتیم میومدیم پایین ملینا دست میزد.یکی نیس بگه خب بچه کثافت کونمون پاره شد تو رو هوایی.هیچی دیگه تا پایین اومدیم و ریدیم به لباسامون و نصفشو جر دادیم.تا نصف راه یکم جلوتر رفتیم که دخترعموم فهمید کجاست و صحیح و سالم برگشتیم.ولی در هر صورت گند زدیم به لباسامون.بعد هیچی دیگه برگشتیم خونه و مامانم میگه چرا شماها اینجوری شدید :| تعریف کردیم و یهو موبایل دخترعموم زنگ خورد :| تموم که شد میگه جمع کنین برگردیم.بعد نگو یکی از فامیلامون تصادف کرده برگشتیم از سفر میبینیم فقط دستش شیکسته.ینی من میخواستم بشینم وسط خونشون با دست خودمو بزنم.آخه دستش شکسته من دو بار دستم شیکسته بود آخه.... :| کودومتون اومدید منو سر بزنین :| عح :| خو دیگه هیچی بعد دیگه امروزم که تولد دخترداییمه و میخوایم بریم خونشون.چه روزی بشود امروز.
راستی بیاین عکساشونو بهتون نشون بدم :|

این عکس زیر دخترداییمه.محیا *-* مربوط میشه به همون روزی که اومده بودن خونمون


این دوتا گوگولی زیر ملیسا و ملینا میباشند.صورتیه ملیناست و آبیه ملیسا.کلا علاقه خاصی به لپاشون دارم

اومدم یه عکس از موج دریا بگیرم کلا گند زدم :|نه تنها موج نیفتاد سایه دخترعموم رو که میبینم اونورش اصن حرصم میگیره حرص :|||


تو این عکس داشتم ادا یه بنده خدایی رو در میاوردم(دقیقا ده دقیقه قبل از حادثه کوه :|)بنده خدا فکر کنم نفرینم کرد :|

اون یکی ها هم که یا دخترعموم توشه :| یا تار افتاده :| یا چیز خاصی نیس :|
نصف شر و ورامم از گوشی مامانم گرفتم :|
خب دیه من برم.بابای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 مرداد 1396 03:51 ب.ظ
نمیکنی
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:16 ب.ظ
آها پیدا کردم اما من ایمیل ندارم چیکار کنم؟

میشه کمکم کنی لطفا
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ نمیدونم
یکشنبه 8 مرداد 1396 11:59 ق.ظ
کجا نوشته؟
پیدا نمیکنم
شنبه 7 مرداد 1396 07:51 ب.ظ
چیشد
شنبه 7 مرداد 1396 07:51 ب.ظ
چیشد
شنبه 7 مرداد 1396 05:34 ب.ظ
سلام...میشه بگی چطوری برای خودت وب درست میکنی؟آخه منم میخوام درست کنم ممنون میشم بهم بگی
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ سلام.از سایت mihanblog.com
از بالای صفحه زده ثبت نام ثبت نام میکنی
سه شنبه 16 خرداد 1396 12:22 ب.ظ
سلام عشقم دلم برات تنگ شده بود[قلب
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ سلام عزیزم
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:38 ب.ظ
خیلی بهت خوش گذشته
✿.. ℳάξÐξみ ..✿
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:31 ب.ظ
سیلام دخی اپم حتما حتما سر بزنیااااااا
نظر هم فراموش نشه ممنون
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ چشم
جمعه 11 فروردین 1396 08:16 ب.ظ
کونت جر نخورد
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ پاره پوره شد.جر؟
جمعه 11 فروردین 1396 08:16 ب.ظ
کونت جر نخورد
جمعه 11 فروردین 1396 08:16 ب.ظ
کونت جر نخورد
جمعه 11 فروردین 1396 08:16 ب.ظ
کونت جر نخورد
جمعه 11 فروردین 1396 08:16 ب.ظ
کونت جر نخورد
جمعه 11 فروردین 1396 01:34 ق.ظ
ای خخخدا دللللم
من یه بار رفتم از کوه بالا دیدم گمشدم کل کوه رو گشتم نگو کوه رو اشتباهی رفتم بالا خانواده رو گم کردم
✿.. ℳάξÐξみ ..✿ من خوبه دخترعموم بود وگرنه همونجا میموندم
پنجشنبه 10 فروردین 1396 12:46 ب.ظ
خو اون شکلکو وردارر
من موخوام ببینتمتت
✿.. ℳάξÐξみ ..✿
پنجشنبه 10 فروردین 1396 11:02 ق.ظ
به به رفته بودیو اهل بوقققق
✿.. ℳάξÐξみ ..✿
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


وب سرگرمی
با مدیریت مائده :)
متولد سال 1382
تاریخ تولد وب: 10 خرداد 1390

مدیر وبلاگ : ✿.. ℳάξÐξみ ..✿
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد بنر محک